تماس رمان‌نویس

ساعتی پیش رمان‌نویس شگفت‌انگیز با من تماس گرفت. از من می‌پرسید که فردا هستم، تا به دیدارم بیاید؟  با یادآوری کلماتی از من سخت تحت تأثیر قرار گرفت و گریست، هیاهوی موجود و صدای ضعیف تلفن مانع از آن بود که بفهمم آز چه سخن می‌گوید و برای چه می‌گرید ـ شاید هم ادای گریستن را درمی‌آورد؛ نمی‌دانم ـ به هر حال تأکید داشت که اگر هستم، به دیدنم بیاید. گفتم هستم که بیاید. جملاتی هم به انگلیسی گفت که آن را هم  به درستی متوجه نشدم. از فرزندش در استکلهم هم اندکی گفت که شروع و ختم مشخصی نداشت.
پیش از تماس او میزبان نویسنده‌ای بودم که از همدان آمده بود. اظهار می‌داشت به خاطر جمله‌ای که در صفحه آخر کتابش نوشته‌ام به دیدنم آمده است. در آنجا نوشته بودم: «پاره‌ای از بندهای کتاب را که خواندم سرشار از لطف بود، چونان آبی زلال که روان است». بسیار ابراز لطف می‌کرد. ساعاتی قبل و بعد از افطار نزد ما بود و رفت. برای او بهترین‌ها را آرزو کردم.

VN:F [1.9.13_1145]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)