چهار ساعت نگهبانی او در برف و سرما و خواب ناز من

  • دسته: خاطره
  • سعید بهمنی
  • بازدید: 36 views
اوائل انقلاب من و «اکبر» مدتی در سپاه پاسداران عضو بودیم.
هر دو در واحد عملیات ایفای نقش می‌کردیم. در مدت کمی که در سپاه بودم، تقریبا همه رده‌های آن زمان سپاه در شهر را تجربه کردم.
مدتی که باید به عنوان یک سپاهی به نگهبانی‌های معمول می‌پرداختم بسیار اندک بود؛ ولی همین مدت اندک با خاطراتی همراه هست که قابل توجه است.
اکنون از وضعیت نگهبانی‌ها خبر ندارم؛ آن زمان اینگونه بود که نیروهای عملیات به سه دسته تقسیم می‌شدند و هر دسته در سه روز متوالی به ایفای نقش می‌پرداختند: یک روز آماده عملیات و انجام مأموریت‌های مورد نیاز؛ یک روز نگهبانی؛ و یک روز مرخصی.
در روز نگهبانی مواضعی که باید نگهبانی می‌شد بین افراد تقسیم می‌شد و باید این مواضع هر دو ساعت  به وسیله یکی از نیروهای عملیات که برای نگهبانی در آنجا استقرار می‌یافت حفاظت می‌شد. یک نفر هم نقش پاس‌بخش را به عهده داشت که تقسیم کار نگهبانی را برعهده داشت و افراد را هر دو ساعت آماده می‌کرد
معمولا هر کس سر وقت آماده می‌شد و پست نگهبانی را تحویل می‌گرفت؛ ولی برخی کوتاهی‌هایی داشتند، به خصوص در شب‌ها که باید از خواب بیدار می‌شدند، و بالاخص در شب‌های زمستانی و برفی که برخاستن از خواب و فاصله گرفتن از رختخواب بسیار سخت بود.
یک‌بار نوبت نگهبانی من بین ساعت ۲ تا ۴ بعد از نیمه شب بود. به طور طبیعی احساس می‌کردم نوبت نگهبانی من در زمان بسیار دشواری قرار گرفته است. به خصوص که اگر پیشتر خسته باشی و نیاز به استراحت داشته باشی نگهبانی کردن در این ساعت بسیار سخت خواهد بود. بچه‌ها سرِ دیر حاضر شدن نفر بعدی برای نگهبانی از یک‌دیگر دلگیر می‌شدند و گاهی با یکدیگر مشاجره می‌کردند و در مواردی که برخی غضوب و عصبانی بودند، حتی یکدیگر را با اسلحه تهدید می‌کردند که بیشتر نمایشی بود، ولی دست‌کم حکایت از خشم و ناراحتی فوق‌العاده آنان از کندی و کاهلی نفر بعدی داشت.

به هر حال آن شب برفی و بسیار سرد باید دو ساعت بعد از نیمه شب به مدت دو ساعت در درب واحد عملیات که آن را در جبهه می‌نامیدند و مهمترین  جا برای نگهبانی بود،‌ نگهبانی می‌دادم. با اندکی نگرانی به آسایشگاه واحد عملیات رفته و در تخت خوابم که آخرین تخت در انتهای سمت راست آسایشگاه بود آرام گرفتم.
با صدای اذان صبح که حدود ساعت شش صبح بود از خواب بیدار شدم و سراسیمه سراغ پاس‌بخش را گرفتم که چرا مرا برای نگهبانی از خواب بیدار نکرده است؟! پاس‌بخش پاسخ داد: پیش از تو بین ساعت ۱۲ تا ۲ بامداد، اکبر برزا نگهبان درب جبهه بود،‌ وقتی متوجه شد که باید تو را بیدار کنم که نگهبانی را به تو تحویل دهد، مانع بیدار کردنت شد و گفت: نیازی نیست بیدارش کنی، بگذار استراحت کند، من فعلا سرحالم و می‌توانم دو ساعت دیگر هم نگهبانی بدهم.

اکبر در آن شب  بسیار سرد، زیر برف چهار ساعت نگهبانی داد که دوستش را از خواب ناز بیدار نکنند. این در حالی بود که گفتم خشم برخی از یکدیگر به دلیل چند دقیقه تأخیر به آنجا می‌رسید که گاهی یکدیگر را با اسلحه تهدید می‌کردند.
آن دو ساعت با نگهبانی اکبر و خواب ناز من گذشت، ولی خاطره آن  بزرگواری و بسیاری کرامت‌های اکبر هیچ‌گاه از یادم نمی‌رود. کرامت‌هایی از دوستی بسیار عزیز و کریم که مرور هر یک می‌تواند تو را سرشار از لطف کند. اگر بگویم این ماجرا یکی از هزاران است، به گزاف نگفته‌ام. به دلیل همین کرامت‌ها و خصلت‌های بسیار نیکوی اوست که هر وقت او را می‌بینم گویی عزیزترین کسانم را دیده‌ام. حتی یاد او هم برایم شادی‌بخش است. خدای مهربان او را در هر حال تأیید کند.