چهار ساعت نگهبانی او در برف و سرما و خواب ناز من

  • دسته: خاطره
  • سعيد بهمنی
  • بازدید: 2,074 views
اوائل انقلاب من و «اكبر» مدتی در سپاه پاسداران عضو بودیم.
هر دو در واحد عملیات ایفای نقش می‌كردیم. در مدت كمی كه در سپاه بودم، تقریبا همه رده‌های آن زمان سپاه در شهر را تجربه كردم.
مدتی كه باید به عنوان یك سپاهی به نگهبانی‌های معمول می‌پرداختم بسیار اندك بود؛ ولی همین مدت اندك با خاطراتی همراه هست كه قابل توجه است.
اكنون از وضعیت نگهبانی‌ها خبر ندارم؛ آن زمان اینگونه بود كه نیروهای عملیات به سه دسته تقسیم می‌شدند و هر دسته در سه روز متوالی به ایفای نقش می‌پرداختند: یك روز آماده عملیات و انجام مأموریت‌های مورد نیاز؛ یك روز نگهبانی؛ و یك روز مرخصی.
در روز نگهبانی مواضعی كه باید نگهبانی می‌شد بین افراد تقسیم می‌شد و باید این مواضع هر دو ساعت  به وسیله یكی از نیروهای عملیات كه برای نگهبانی در آنجا استقرار می‌یافت حفاظت می‌شد. یك نفر هم نقش پاس‌بخش را به عهده داشت كه تقسیم كار نگهبانی را برعهده داشت و افراد را هر دو ساعت آماده می‌كرد
معمولا هر كس سر وقت آماده می‌شد و پست نگهبانی را تحویل می‌گرفت؛ ولی برخی كوتاهی‌هایی داشتند، به خصوص در شب‌ها كه باید از خواب بیدار می‌شدند، و بالاخص در شب‌های زمستانی و برفی كه برخاستن از خواب و فاصله گرفتن از رختخواب بسیار سخت بود.
یك‌بار نوبت نگهبانی من بین ساعت 2 تا 4 بعد از نیمه شب بود. به طور طبیعی احساس می‌كردم نوبت نگهبانی من در زمان بسیار دشواری قرار گرفته است. به خصوص كه اگر پیشتر خسته باشی و نیاز به استراحت داشته باشی نگهبانی كردن در این ساعت بسیار سخت خواهد بود. بچه‌ها سرِ دیر حاضر شدن نفر بعدی برای نگهبانی از یك‌دیگر دلگیر می‌شدند و گاهی با یكدیگر مشاجره می‌كردند و در مواردی كه برخی غضوب و عصبانی بودند، حتی یكدیگر را با اسلحه تهدید می‌كردند كه بیشتر نمایشی بود، ولی دست‌كم حكایت از خشم و ناراحتی فوق‌العاده آنان از كندی و كاهلی نفر بعدی داشت.

به هر حال آن شب برفی و بسیار سرد باید دو ساعت بعد از نیمه شب به مدت دو ساعت در درب واحد عملیات كه آن را در جبهه می‌نامیدند و مهمترین  جا برای نگهبانی بود،‌ نگهبانی می‌دادم. با اندكی نگرانی به آسایشگاه واحد عملیات رفته و در تخت خوابم كه آخرین تخت در انتهای سمت راست آسایشگاه بود آرام گرفتم.
با صدای اذان صبح كه حدود ساعت شش صبح بود از خواب بیدار شدم و سراسیمه سراغ پاس‌بخش را گرفتم كه چرا مرا برای نگهبانی از خواب بیدار نكرده است؟! پاس‌بخش پاسخ داد: پیش از تو بین ساعت 12 تا 2 بامداد، اكبر برزا نگهبان درب جبهه بود،‌ وقتی متوجه شد كه باید تو را بیدار كنم كه نگهبانی را به تو تحویل دهد، مانع بیدار كردنت شد و گفت: نیازی نیست بیدارش كنی، بگذار استراحت كند، من فعلا سرحالم و می‌توانم دو ساعت دیگر هم نگهبانی بدهم.

اكبر در آن شب  بسیار سرد، زیر برف چهار ساعت نگهبانی داد كه دوستش را از خواب ناز بیدار نكنند. این در حالی بود كه گفتم خشم برخی از یكدیگر به دلیل چند دقیقه تأخیر به آنجا می‌رسید كه گاهی یكدیگر را با اسلحه تهدید می‌كردند.
آن دو ساعت با نگهبانی اكبر و خواب ناز من گذشت، ولی خاطره آن  بزرگواری و بسیاری كرامت‌های اكبر هیچ‌گاه از یادم نمی‌رود. كرامت‌هایی از دوستی بسیار عزیز و كریم كه مرور هر یك می‌تواند تو را سرشار از لطف كند. اگر بگویم این ماجرا یكی از هزاران است، به گزاف نگفته‌ام. به دلیل همین كرامت‌ها و خصلت‌های بسیار نیكوی اوست كه هر وقت او را می‌بینم گویی عزیزترین كسانم را دیده‌ام. حتی یاد او هم برایم شادی‌بخش است. خدای مهربان او را در هر حال تأیید كند.


VN:F [1.9.13_1145]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)