زندگی‌نامه

زندگی‌نامه

تولد

در تاريخ سه‌شنبه یکم فروردین سال 1340 شمسی مطابق با سوم شوّال 1380 قمری و برابر با 21 مارس 1961 میلادی، يازده روز قبل از رحلت مرحوم آيت‌الله سيد حسين بروجردی (ره) (م 11/ 1/ 1340 ش) در بخش مرزی باجگيران از توابع شهرستان قوچان در استان خراسان رضوی به دنیا آمدم. 

از آنجا که روز نخست سال که اولين روز عيد باستانی نوروز نزد ايرانيان است متولد شدم، پدر و مادرم مرا سعيد ناميدند. البته مرحوم پدر ماجرای ديگری نيز در باره نام‌گذاری من نقل می‌کرد.

مرحوم پدر می‌گفت: آن زمان، موقع تحويل سال ابتدا شاه، سپس همسرش که آن زمان نايب‌السلطنة بود، آنگاه نخست‌وزير و پس از این‌ها يکی از دانشمندان کشور به مناسبت حلول سال نو در راديو که آن زمان تنها رسانه ملی بوده سخنرانی می‌کرده‌اند. ايشان نام‌گذاری مرا اينگونه به اين سخن‌رانی‌ها پيوند می‌زد و اظهار می‌داشت: دانشمندی که در روز تولد تو در راديو پيام داد، به نام «سعيد بهمنی» معرفی شد و ما هم، همين نام را بر تو نهاديم.

به هر حال، هر پدری آرزو دارد فرزندش اهل دانش و فضل باشد. او نيز مانند هر پدری چنين آرزويی داشت. شايد از فرط خوشحالیِ تولد اولين فرزندش در  اولين دقايق تحويل سال نو و آرزويی که داشته اينگونه به نظرش آمده که چنين چيزی را از راديو شنيده است. 

من فرزند نخست خانواده و نيز اولين نوه‌ برای پدر و مادربزرگ مادريم بودم. پس از اين 22 نوه‌ی دختری و 12 نوه‌ی پسری نيز آمدند. مرحوم حاج يحيی اوغازی (آرمين) پدر بزرگ و حاج طوطی نامدار مادر بزرگ در مجموع صاحب 34 نوه‌ شدند. همه‌ی اين نوه‌ها به طرز شگفتی اين پدر و مادربزرگ را دوست داشتند و احياناً اگر کسی در خانه‌ی خود مشکلی پيدا می‌کرد به دامن اين دو پناه می‌برد و مدت‌ها با پدربزرگ و مادر بزرگ سر می‌کرد. اين پناهندگی برای برخی به ماه‌ها و سال‌ها می‌انجاميد. آنها با محبت سرشار و کم‌نظير خود نوه‌ها را در مدت طولانی در خانه پذيرا بودند. اين محبت سرشار در دائی‌ها و خاله‌ها هم کمتر از مهر و محبت آن دو نبود.

باجگيران

باجگيران يک بخش و از توابع قوچان است. بخش باجگيران در نقطه‌ی صفر مرزی ايران با کشور ترکمنستان قرار دارد. به دليل وجود گمرک و عبور جاده‌ی حمل و نقل کالا و ارتباط ترانزيتی با آسياه‌ی ميانه و اروپای شرقی همواره اهميت داشته است. فاصله باجگيران با قوچان و پايتخت ترکمنستان يعنی عشق‌آباد به يک اندازه و حدود 80 کيلومتر است. 

دو سال نخست عمرم در بخش باجگيران گذشته است که طبيعتاً هيچ چيز از آن ايام به ياد ندارم.

وداع گريان آغا (پدربزرگ)

مادرم از پايان اين دو سال خاطره‌ای تعريف می‌کرد و تا اندازه‌ای به آن می‌باليد. او می‌گفت: وقتی قرار شد من و پدرت و تو از باجگيران به اوغاز برويم، بارها را بسته بوديم و حيوان‌ها را بار زده و برای رفتن آماده آماده شده بوديم. در لحظات آخر تو در آغوش آغا (تعبيری که در آن زمان در باره‌ی پدربزرگ به کار می‌بردند) بودی. وقتی خواستم تو را از آغا بگيرم ديدم آغا گريه می‌کند.

او اين سِرِشک‌های مرحوم پدربزرگ را دليل محبت فوق‌العاده‌اش به من و خودش می‌دانست. به ويژه که يادآور می‌شد که پس از آن وی در هيچ وداعی ايشان را گريان نديده است. البته من فقط يک بار ايشان را در همان حالتی ديدم که مادر نقل کرده بود؛ آن هم حدود 20 سال پس از درگذشت مادر. يعنی در سال 1378 زمانی که قصد مراجعت از مشهد به قم را داشتيم. وقتی حاج‌آقا برای مشايعت ما تا در خانه و کنار ماشين آمد، هنگام مصافحه و معانقه وی را حزين و گريان ديدم. اين آخرين ديدار و خداحافظی من با مرحوم پدربزرگ بود؛ زيرا وی پس از آن به همراه بی‌بی (مادربزرگ) به کربلا و ديگر عتبات عراق مشرف شدند و در همانجا در مسجد سهله در حالی که مُحرم به احرام نماز در يکی از مقامات مسجد بودند مرحوم می‌شوند. مادربزرگ به تنهايی امور مربوط به تجهيز و تدفين را تمشيت کرده و ايشان را در وادی‌السلام به خاک می‌سپارد. خدای مهربان او را غرق لطف و رحمت خود کند همانگونه که او من و ديگر نوه‌ها و فرزندانش را سرشار از مهربانی و لطف خود کرد.

علاقه‌ی بی‌بی به فرزندان و نوه‌ها در نقل مراسم تدفين و وِداع با پيکر پدربزرگ انعکاس دارد که اينگونه برايم بازگو کرد: پسرجان، در آخرين لحظاتی که می‌خواستند پدربزرگت را در مرقد بگذارند در حالی که تنها بودم و هيچيک از فرزندان و بستگان همراهم نبود، به جای يک يک شما پدربزگ را بوسيدم و به جای يک‌يکِ شما با حاج‌آقا خداحافظی کردم.

همه‌ی فرزندان پدرم

پس از من ده برادر و خواهر ديگر در خانواده ما به دنيا آمدند؛ به ترتيب فريد (مهندس و مدير)، حميد (مرحوم)، فرزانه (خانه‌دار و مربی هنرهای دستی)، وحيد (مرحوم)، فرانک (دانش‌آموخته‌ی حوزه و دانشگاه و عضو هيئت علمی) و فرحناز (مرحوم) از مادرم شهربانو و معصومه، سحر، محبوبه و مصطفی از طيبه‌خانوم که پدرم پس از يک سال از درگذشت مرحوم مادرم وی ازدواج کرد. حميد در دوسالگی يعنی در سال 1342 بر اثر يک بيماری ساده‌ی گوارشی از دنيا می‌رود. مادر، وحيد و فرحناز بر اثر سانحه‌ی تصادف در دهم فروردين سال 1356 در جاده‌ی شيراز نزديک تخت جمشيد به ديار باقی شتافتند. بنابراين تا شانزده‌سالگی چهار نفر از اعضای خانواده را از دست دادم. به اين ترتيب پدرم داغ سه فرزند و همسرش را تجربه کرد. اکنون تعداد ما برادران و خواهران هشت نفر است؛ يعنی سه پسر و پنج دختر. 

ديرزبانی (ديرصحبتی) در کودکی

می‌گويند: در کودکی دير زبان باز کرده‌ام. دائی شعبان (دائی ارشد، متولد 1330) که زمان تولد من 10 سال داشته، تحليل خوش‌بينانه‌ای از تأخير در زبان باز کردن خواهرزاده‌اش ارائه می‌کرد. او اين‌چنين ابراز می‌کرد که درک و هوش تو از محيط بالا بود. در عين حال، برای ارتباط کلامی شتاب می‌کردی، از آنجا که مفاهيم لازم برای بيان ادراکات خود را نداشتی نمی‌توانستی مفاهيم متراکم در ذهنت را بيان کنی. همين سبب می‌شد در سخن گفتن بمانی. اين تحليل خوش‌بينانه از محبت دائی شعبان نسبت به خواهرزاده‌اش ناشی می‌شود، شبيه همان تحليل پدر در باره‌ی ماجرای انتخاب نام برای من است.

به هر حال، به ياد دارم که همه‌ی ما به گونه‌ای در کودکی مشکل گفتاری داشتيم. فريد افزون بر اينکه دير زبان باز کرد در تلفظ برخی حروف مانند «چ» مشکل داشت و آن را «س» تلفظ می‌کرد که در مواردی سبب ايجاد مشکل و گاهی موجبات تفريح را فراهم می‌کرد. فرزانه و فرانک کلمات فارسی و کرمانجی (لحجه‌ای در شمال خراسان، شمال غرب ايران، جنوب ترکيه، شمال عراق و جنوب سوريه) را مخلوط کرده و حتی نحوه‌ی اشتقاقات اين دو زبان و لحجه را نيز مخلوط کرده و زبان درهم و برهمِ جالبی ايجاد کرده بودند. اما از همه عجيب‌تر وحيد بود که افزون بر ترکيب فارسی و کرمانجی مانند دو خواهرش اساساً کلمات خاص و ناشناخته‌ای داشت. او تا پيش از دبستان يعنی حدود 6 سالگی در موارد متعددی از لغت‌های خودساخته استفاده می‌کرد. برخی از اين لغات با لغات معمول مشابه بود نظير «شا» که آن را به جای لفظ «چايی» به کار می‌برد. در مواردی نيز اصلا با لغات معمول تشابه نداشت نظير «لِغ» که آن را برای «سنگ» و «حبه‌ی قند» به کار می‌برد.

تازه‌اوغاز

روستای اوغاز که پس از ويران شدن به وسيله زلزله بناشده تازه‌اوغاز نام دارد. روستای قبلی کهنه اوغاز نام دارد و در قسمت شرق تازه‌اوغاز است. تازه‌اوغاز روستايی در محاصره کوه‌ها است. در حقيقت اين روستا در درون دره‌ای قرار دارد که در قسمت جنوبی آن يک رودخانه جريان داشت. اطراف رودخانه پر از چشمه‌های جوشان بود. گفته می‌شود امروز از آنها خبری نيست. يکی از چشمه‌ها لق لقی نام داشت که آب آن بسيار گوارا و خوش‌مزه بود. دائی بهمن می‌گفت: معمولا چشمه‌ها از سمت جنوب می‌جوشند. هر چشمه‌ای که از سمت شمال بجوشد آبش گوراتر و خوش‌مزه‌تر است.

پس از دو سال اقامت در باجگيران، پدر و مادر به روستای تازه‌اوغاز می‌روند. آنها در حياطی که از جد مادرم (مرحوم ملاشعبان اوغازی) به ارث مانده ساکن می‌شوند و هر دو به معلمی می‌پردازند. جد مادرم را از آن جهت ملا می‌گفتند که سواد خواندن و نوشتن داشته است. با سفارش مرحوم پدربزرگ (حاج يحيی اوغازی) و کارسازی شخصی به نام جابانی از مسئولان آموزش و پرورش قوچان، پدرم در مدرسه پسرانه روستا و مادرم در مدرسه دخترانه به تدريس مشغول به کار می‌شوند.

دوران زندگی ما در اوغاز با سختی‌ها و فقر نسبی همراه بود. به رغم اشتغال به تدريس پدر و مادر، آنها غيررسمی بوده و حقوق اندکی دريافت می‌کردند. از اين رو، زندگی نسبتاً فقيرانه‌ای داشتند. البته پدر بزرگ مادری ما را حمايت می‌کرد و هر از چند گاه کسی را همراه با کمک‌ها و هدايايی برای سرکشی ما از باجگيران به اوغاز می‌فرستاد. معمولا در طول سال يکی از خاله‌ها نزد ما بود تا در امور خانه به مادر کمک کند و نزد ايشان تحصيل کنند. در اوغاز بيش از هر ديگران خاله زهره نزد ما بود. حضور ايشان از نظر عاطفی برای من بسيار مؤثر بوده و تا اندازه‌ای من و مادر را از غربت بيرون می‌آورد. خاله زهره مهربان و زحمت‌کش بود. به ياد دارم که در ايامی هم دائی شعبان (دائی ارشد) خاله بهجت را نزد ما آورد. خاله بهجت بسيار شاداب و پرجنب و جوش بود. او بلافاصله طنابی فراهم کرد و با استفاده از درخت‌های چنار حياط يک تاب درست کرد و بيشتر وقت را به تاب‌بازی می‌گذراند.

دائی‌ها هم به تناوب به ما سر می‌زدند به ويژه در تابستان که درس‌ها تعطيل بود. بيش از همه دائی اسفنديار به اوغاز می‌آمد که سه سال از من بزرگتر بود.. به رغم اينکه بسيار با هم لجبازی و دعوا می‌کرديم، ولی بسيار هم‌ديگر را دوست داشتيم. گاهی که دعوای ما به قهر می‌انجاميد خيلی زودتر دل‌تنگ هم‌ديگر شده و بی‌طاقت می‌شديم. دائی اسفنديار برای چوپانی دسته‌ای از گوسفندها به اوغاز می‌آمد که پدربزرگ برای پروار کردن آنها را از گله جدا می‌کرد و به همراه دائی اسفنديار به اوغاز می‌فرستاد.

مدرسه پسرانه اوغاز در آن زمان شش کلاس داشت، ولی مدرسه دخترانه تنها يک کلاس داشت که همه دانش‌آموزان کلاس اول تا ششم در همان کلاس تحصيل می‌کردند. محل اين کلاس هم يکی از اتاق‌های منزل محل سکونت ما بود که حياط نسبتاً بزرگی داشت و اتاق‌های آن در ضلع شمالی حياط به زاويه نود درجه قرار داشت. مرحوم مادر با دانش‌آموزان خود رابطه عاطفی و احترام‌آميزی داشت که بسيار با دوام بود.

معلم‌های مرد روستا به گونه‌ای در باره مدرسه و درس‌های آن رفتار می‌کردند که گويی در مهم‌ترين مرکز آکادميک جهان هستند. حساسيت و حسادت آنها نسبت به يک‌ديگر، رسيدگی به امور مدرسه و رقابت بر سر مديريت آن همه زندگی آنها را فراگرفته بود. اين معلم‌ها که معمولا بالاترين سطح سوادشان ششم ابتدائی بود، به گونه‌ای با حل مسائل ساده رياضيات برخورد می‌کردند که گويی با حل هر مسئله کرانه علم رياضيات را درنورديده‌اند. آنها از عمليات چهارگانه اضافه، منها، ضرب و تقسيم طوری سخن می‌گفتند و به هنگام حل يکی از مسائل در اين چارچوب به گونه‌ای خرسند شده و احساس شادمانی می‌کردند که گويی به فتح‌الفتوحی دست يافته‌اند.

حوض زير درخت‌های بيد

حياط اوغاز  از دو طرف به اتاق‌ها و از سوی ديگر به باغ منتهی می‌شد. بين حياط و باغ جوی باريکی جاری بود که در دو طرف آن درخت‌های چنار کاشته شده بود. جوی آب از شرقی‌ترين ضلع شمالی باغ به داخل حياط می‌آمد و از شرقی‌ترين ضلع جنوبی باغ خارج می‌شد. همين جوی باريک و آب جاری سبب سرسبزی و شادابی حياط و باغ شده بود. آب در قسمت ميانی بين حياط و باغ به حوضی می‌رسيد که اطراف آن سنگ‌چين بود و دو درخت بيد نسبتاً تناور در دو طرف آن قرار داشت. اين دو درخت بيد که شاخ و برگ انبوه آن بر حوض و ميانه حياط سايه می‌نداخت، فضای زيبائی ايجاد می‌کرد.

نجات از غرق

حوض عميقی نبود، ولی برای کودکان امثال من بسيار خطرناک بود. چند بار از لبه‌های آن به سمت حوظ سرازير شدم که به وسيله بزرگ‌ترها از آب گرفته شدم. آنها يک پای مرا می‌گرفتند، و با يک دست مرا از آب بيرون می‌کشيدند. به ياد می‌آورم که يک بار، زمانی که مرحوم مادرم با برخی زنان ديگر دور هم جمع بودند، به داخل حوض سقوط کردم. مرحوم بتول‌خانم که مادر و پدر او را زن‌عمو می‌خواندند، به همان شکلی که گفتم مرا از آب بيرون کشيد.  بتول‌خانم که خدايش بيامرزد، زن مهربان و با کفايتی بودم. حقيقتاً نقش زن‌عموی مادر داشت. او يکی از بهترين مونس و غم‌خوار مادر بود.  نسبتاً پخته و بزرگوار بود و مادرم در مشکلات با او مشورت می‌کرد و از او کمک می‌خواست. همسر او مرحوم سلطانعلی بيرمی از دوستان قديمی پدربزرگ (مادری) بود. مردی شوخ‌طبع و خوش‌مجلس. هر گاه به مهمانی آنها می‌رفتيم يا آنها به مهمانی ما می‌آمدند، فضا آکنده از سرور و شادی برخاسته از سخنان و کنايه‌های او بود.

وقتی بتول‌خانم مرا از آب گرفت، بسيار مضطرب و گريان بودم. من که با سر به داخل حوض و لجن‌های کف آن سرازير شده بودم و اگر کسی نبود، بی‌تريد خفه می‌شدم، به وسيله او نجات يافتم. او مچ يکی از پاهایم گرفت و با تمام قدرت از آب بيرون کشيد و به همان شکل لحظاتی نگاه داشت که اگر آب به ريه‌هايم راه پيدا کرده خارج شود. همين طور هم شد. آبهايی که فروداده بودم خارج شد. پس از آن مرا به حالت عادی روی زمين گذاشت تا مادرم لباس‌هايم را عوض کند.من گريان بودم و مادر نگران، سراسيمه. همچنين شاکر از اينکه نجات يافته‌ام و سرزنشگر از اينکه احتياط نکرده‌ام. بقيه هم هر کدام چيزی می‌گفتند. برخی از روی شوخ‌طبعی و برخی از نگرانی. به ويژه عزّت خانم همسر مرحوم آقای حسين‌زاده.

دوستان مرحوم پدر و مادر

عزّت‌خانم آن زمان تازه‌عروس بود . او با همسرش به تازگی در يکی از اتاق‌های حياط که در مجاورت اتاق کلاس دخترانه قرار داشت، مستقر شده بودند. عزّت خانم و همسرش از قوچان آمده بودند. همسرش با پدر مأنوس بود و خودش با مادر. اين دوستی به گونه‌ای بود که پدر او را زن‌داداش  و ما او را زن‌عمو خطاب می‌کرديم. اين دوستی که از آن زمان آغاز شد تا آخر عمر ادامه داشت و يکی از پايدارترين دوستی‌هايی بوده که شاهدش بوده‌ام.

مرحوم پدر بيش از هر کس به سه نفر از دوستانش علاقه داشت. حتی ياد آنها نيز غم از دلش می‌برد. مرحوم حسين‌زاده، مرحوم لقمانيان و عطاران. مرحوم لقمانيان در سال 1354 به سرطان مبتلا شد و از دنيا رفت. همسر مهربان و وفادارش سه فرزند پسر اصغر و محمود و … و يک دختر  به نام …. را بزرگ کرد و از آب و گل درآورد و سروسامان داد.حسين‌زاده سال 1388 چند ماه قبل از پدر از دنيا رفت و آقای عطاران در قيد حيات است.

اين سه نفر که همکاران پدر در شغل معلمی و همان دبستان اوغاز و از پايدارترين دوستانش بودند. پدر که با خبر فوت برادرانش  محمد و نورمحمد نگريست، وقتی خبر فوت مرحوم حسين‌زاده را شنيد، به شدت متأثر شد و هر وقت او را به ياد می‌آورد، آوازهايی می‌خواند و می‌گريست. چند ماه پس از فوت او، خود نيز به ديار باقی شتافت.

مرحوم پدر در ايام محرم

به ياد دارم که در ايام محرم مرحوم پدر حال و هوای ديگری داشت. او اگرچه در ايام ديگر چندان دل در گرو  ظواهر شريعت نداشت و گوشش بده‌کار اين حرف‌ها نبود، ولی در ايام محرم لباس سياه برتن می‌کرد و با جديّت در فعاليت مسجد مشارکت می‌کرد. کتاب نوحه‌ای داشت که آن را با برخی دوستانش می‌خواند و تلاش می‌کرد آهنگ و نغمه‌های مناسبی برای اشعار پيدا کند. نوحه‌هايی که پدرم انتخاب می‌کرد در مقايسه با نوحه‌های ديگران، هم از نظر معنی زيباتر بود و هم نغمه‌ها و آهنگش جان‌سوزتر و دلنشين‌تر. او نوحه‌ها را با تمام عواطف و وجودش می‌خواند. خود می‌سوخت و ديگران را می‌سوزاند. همه و از جمله من نوحه‌خوانی پدرم را بر هر نوحه‌خوانی ديگری ترجيح می‌داديم. شايد تا کنون نوحه‌ای دلنشين‌تر از نوحه‌هايی که پدرم می‌خواند نشنيده باشم. وقتی نوحه می‌خواند صدای شيون بانوان که در بالکن مسجد مستقر بودند فضای مسجد را پر می‌کرد و مردها با تمام توان بر سروسينه می‌زدند، به گونه‌ای که برخی بی‌هوش می‌شدند و تعدادی بدن‌هاشان از فرط سينه‌زنی مجروح می‌شد.

ديگرانی هم بودند که نوحه می‌خواندند از جمله شخصی به نام ابوالفضل که دوتارچی و خواننده رسمی کرمانجی بود. راديو کرمانجی نيز آهنگ‌ها و تصنيف‌های او را که بيشتر آنها را خود سروده بود پخش می‌کرد. ابوالفضل همسری به نام گوهر داشت که دختر مرحوم بگلر کدخدای اوغاز بود. او عاشق همسرش بود و اشعارش به منزله غزل‌هايی خطاب به گوهر بود. به هر حال ابوالفضل بيش از آنکه نوحه‌خوان باشد خواننده و دوتارچی بود. با اين همه، صدای او همان آهنگ‌های او را تداعی می‌کرد که هيچ تناسبی با محرم و عزاداری سالار شهيدان نداشت. به عکس نغمه‌ها و آهنگ‌هايی که مرحوم پدر برای نوحه‌ها می‌ساخت و يا انتخاب می‌کرد، بديع و جاذب بود. از اين رو، از نوحه‌خوانی مرحوم پدر به شدت استقبال می‌شد.

من هم گاهی در ميان دسته سينه‌زنی حاضر می‌شدم و عزاداری می‌کردم، به ويژه در روز عاشورا که دسته از مسجد به سمت امام‌زاده حرکت می‌کرد. من که آن زمان بين پنج تا هفت سالم بود، وقتی در اين عزاداری‌ها که نوحه‌اش را مرحوم پدر می‌خواند شرکت می‌کردم با تمام وجود سينه می‌زدم و از عمق جان می‌گريستم، شايد من تنها کسی بودم که هم‌زمان با سينه‌زنی به شدت گريه می‌کردم. قسمتی از نوحه‌هايی را که مرحوم پدر می‌خواند به ياد دارم يکی اينگونه شروع می‌شد: «آن گه که از سر زين ـ افتاد آن شه دين … » و ديگری  که روز عاشورا خوانده می‌شد و آغاز آن با اين عبارت بود: «چه کربلاست امروز، چه پربلاست امروز، سر حسین مظلوم از تن جداست امروز». نوحه‌ی جان‌سوز ديگری که پدر بسيار به آن علاقه داشت اينگونه آغاز می‌شد:«شمس مشرقين آمد ـ نور نيرين آمد ـ در عزای مظلومان ـ مادر حسين آمد». از آنجا که اين نوحه با تهليل و کلمه‌ی توحيد همراه است، به نوعی از ديگر نوحه‌ها ممتاز است.

نوحه مورد علاقه مرحوم پدر

چند روز پيش از اين، برخی وسايل شخصی مرحوم پدر را برای من که فرزند ارشدش  هستم، آوردند. يکی از آنها کتاب نوحه بود. چند بار کتاب را مرور کردم و يکی از نوحه‌های مورد علاقه ايشان را پيدا کردم. وی اين نوحه را با دلنشينی هر چه تمامتر می‌خواند. اين نوحه تصويری از زبان حال حضرت زهرا سلام الله عليها است، زمانی که به ديدن سر فرزند در خانه خولی می‌رود. گفتم که مضمون اين نوحه نيز از نوحه‌ها ديگر بهتر و زيباتر است:

شمس مشرقين آمد

نور نيرين آمد

در عزای مظلومان

مادر حسين آمد

چون سر پسر را ديد

دختر رسول‌الله

نعره‌ای کشيد و گفت:

لا اله إلا الله

ای حسين مظلومم

ای شهيد محرومم

ای غريب مغمومم

لا اله إلا الله

برگزيده مادر

نور ديده مادر

سربريده مادر

لا اله إلا الله

ای عريب سرگردان

مصطفی شده گريان

مرتضی شده نالان

لا اله إلا الله

خواهر غمينت کو

زين العابدينت کو

نعش نازنينت کو

لا اله إلا الله

ای شهيد با تمکين

تن‌شده‌ به‌خون رنگين

خاک کربلا بالين

لا اله إلا الله

پيکرت به‌خون‌غلطان

عرش کبريا لرزان

خواهرت شده گريان

لا اله إلا الله

کشتيت شده طوفان

عالمی شده نالان

من شوم تورا قربان    

لا اله إلا الله

همچنين اين نوحه را نيز می‌خواند که در آن حضرت زينب سلام الله عليها پس از بازگشت از شام بر سر مزار برادر وی را مورد خطاب قرار می‌دهد:

آه از آن ساعت که با صد شور و شين

زينب   آمد   بر   سر   نعش   حسين

بر سر قبر برادر چون رسيد

ناله و آه و فغان از دل کشيد

با زبانِ حال آن دور از وطن

گفت با قبر برادر اين سخن

السلام ای کشته راه خدا

السلام ای نور چشم مصطفی

السلام ای شاه بی‌غسل و کفن

السلام ای کشته‌ی دور از وطن

السلام ای تشنه‌ی آب فرات

السلام ای کشتی بحر نجات

السلام ای سيد و سالار ما

السلام ای مونس و غمخوار ما

بهر تو امروز مهمان آمده

خواهرت از شام ويران آمده

سربر آر از خاک و بنگر حال ما

خيز از جا بهر استقبال ما

شرح حال خود حکايت می‌کنم

وز فراق تو شکايت می‌کنم

تا تو بودی شأن و شوکت داشتم

خيمه و خرگاه و عزّت داشتم

چون تو رفتی بي‌کس و ياور شدم

دستگير فرقه‌ی کافر شدم

از پس قتل تو ای شاه شهيد

از سرم شمر لعين معجر کشيد

آتش کين کوفيان افروختند

خيمه‌ی ما را به آتش سوختند

بعد قتل و غارت اموال تو

تاخت دشمن بر سر اطفال تو

بس‌که سيلی شمر زد بر رويشان

گشت نيلی صورت نيکويشان

الغرض از کوفه تا شام خراب

گرچه ما ديديم ظلم بی‌حساب

 ليک دارم شکوه‌ها از اهل شام

کز سر ديوار و از بالای بام

آن‌قدَر سنگ جفا بر ما زدند

کز غم آتش بر دل زهرا زدند

از جفای شاميان خون شد دلم

گشت در ويرانه آخر منزلم

پس از آن ويرانه با چشم پر آب

برده ما را شمر در بزم شراب

آه از آن ساعت که از روی غضب

زاده‌ی سفيان يزيد بی‌ادب

در حضور خواهر گريان تو

چوب می‌زد بر لب و دندان تو

بگذر ای ذاکر زر شرح اين مقال

تا توانی اندر اين ماتم بنال

معمولاً در آخر مراسم عزاداری مناجاتی را می‌خواندند و عزاداران با صدای بلند «الهی يا رب آمين» گفته و پاسخ می‌دادند:

ای کردگار ما ثواب

الهی يا رب آمين

حق علی شير خدا

الهی يا رب آمين

حق حسينِ سرجدا

الهی يا رب آمين

از بانی بزم عزا

الهی يا رب آمين

از سينه‌زن نوحه‌سرا

الهی يا رب آمين

از زنجيرزن نوحه‌سرا

الهی يا رب آمين

قبول درگهت نما

الهی يا رب آمين

کلاس اول دبستان

معلم کلاس اول ما آقای شهبازی بود. جزئيات زيادی از اين کلاس به ياد ندارم. او را معلمی خشن می‌ديدم که به شدت بچه‌های شيطان و متمرد را تنبيه می‌کرد. آقای شهبازی مردی ميان‌سال با موهايی خاکستری و چشمانی رنگی بود. قد نسبتاً بلندی داشت و همواره جدی و بدون انعطاف به نظر می‌رسيد.

آستين‌های آهار شده

همانگونه که گفتم روستای تازه اوغاز در محاصره کوه‌ها قرار دارد. وقتی در محاصره کوه‌ها هستی طلوع صبح را ديرتر و غروب را زودتر خواهی ديد. مناطق کوهستانی معمولاً سردسير هستند. گويی زمستان اين مناطق با پاييز شروع می‌شود و تا اواسط بهار ادامه دارد. سردی زمستان‌های اوغاز به‌گونه‌ای بود که آب داخل سطر در اتاقی در آن می‌خوابيديم يخ می‌بست.

کودکان روستايی که معمولا سرماخورده بودند، در ايام سرما به جای استفاده از دستمال از آستين‌های کت خود به ويژه آستين دست راست استفاده می‌کردند. آن‌قدر اين کار برای بچه‌ها سهل و شدنی و در مواردی که دماغ‌ها اندکی خارش داشت، بسيار مطلوب بود. اين کار سبب می‌شد آستين‌ها صفت شده به گونه‌ای که گويی آهار شده است. آقای شهباز معلم کلاس اول نسبت به وضعيت آستين بچه‌ها حساس بود و هر روز آنها را بازديد می‌کرد. گمانم با همه سخت‌گيری و حساسيتی که در اين زمينه داشت، هيچ آستينی را پاکيزه از آهار نديد. او نه می‌توانست سرمای طاقت‌فرسای زمستان اوغاز را کاهش دهد و نه می‌توانست آنها را در برابر سرماخوردگی و زکام ايمن سازد و نه قادر بود به هر نفر يک دستمال بدهد. تازه اگر اين کار را هم می‌کرد، باز هم بچه‌ها ترجيح می‌دادند برای پاک کردن و خاراندن دماغ خود از آستين‌های خود استفاده کنند که بسيار سهل‌تر و کاراتر از دستمال بود.

حدود 6 سال بعد یعنی تا پايان اول دبستان هم در همین روستا بودم. سپس از طریق راه کوهستانی با گذر از ده بوانلو، اولاشلو، دره زيلان، تخت سِیل، دره نال به باجگيران رفتیم. اسباب و اثاثیه ما را دو اسب، دو قاطر و چند درازگوش حمل می‌کرد. که گاهی ما نیز بر آنها سوار می‌شديم. راه کوهستانی و نسبتاً دشوار بود و به ياد دارم که صندوق‌ها بر قاطرها حمل می‌شد و آنها گاهی زير بار می‌ماندند که با کمک بزرگ‌ترها برمی‌خاستند و ادامه می‌دادند.

بازگشت به باجگيران

انتقال به باجگیران برای من بسيار مطلوب بود؛ چرا که آنجا محل تولد من بود و پدربزرگ و مادربزرگ بسيار مهربان مادريم که من اولين نوه آنها بودم در آنجا زندگی می‌کردند. بودن در کنار آن دو و دائی‌ها و خاله‌های مهربان از خاطره‌انگيزترين و شيرين‌ترين دوران زندگی من است. دو سال، يعنی سال دوم و سوم دبستان در باجگیران بوديم. در اين ايام هر روز شش نفر (من، دائی اسفنديار (شهيد)، دائی بهمن، خاله ماهره، خاله زهره و خاله بهجت) از خانه به طرف مدرسه حرکت می‌کرديم. به ياد دارم يک بار که دير رسيديم، ناظم (مرحوم سرابی) بزرگ‌ترها را با زدن چوب به کف دست‌ها تنبيه کرد. اين در حالی بود که هم مرحوم پدر و هم مرحوم مادر در همان مدرسه معلم بودند. در بخش باجگيران، يک دبيرستان و يک دبستان وجود داشت. کلاس‌های دبستان مختلط بود. مرحوم مادر معلم کلاس دوم و مرحوم پدر معلم يک سال معلم کلاس چهارم بود و سال آخر ناظم مدرسه بود.

ماه محرم در باجگيران

ماه محرم همه‌ی ايران دگرگون می‌شود؛ از شهرهای بزرگ تا دورترين نقاط کشور. همه و همه عزادار اباعبدالله الحسين (ع) و فرزندان و ياران او هستند. جالب است که معمولاً نمازخوان و بی‌نماز يا متقی و فاجر هر دو عزادار حسين (ع) می‌شوند. حسين که سفينةالنجاة است خيل بی‌نمازها را هم به مسجد می‌کشد. باجگيران هم از اين قاعده مستثنا نيست. در اين ماه و به ويژه در دهه‌ی نخست آن حال و هوای ديگری دارد.

من از محدوده‌ی دوساله‌ی سال 1348 و 1349 سخن می‌گويم؛ يعنی اواخر دهه‌ی چهل شمسی. باجگيرن مسجدی داشت که ديوار به ديوار قنات و با منزل ما نزديک به صد متر فاصله داشت. من و دائی اسفنديار (شهيد عمليات بدر در سال 1362) صبح روز تاسوعا و عاشورا به مسجد می‌رفتيم. علمی از مسجد برداشته و به پشت بام مجاور قنات می‌رفتم ـ که به يک سه‌راه مُشرف بود ـ گاهی اين علم حتی پارچه‌ای هم بر سر نداشت و فقط يک تيرچه يا چوب بلند بود؛ ولی ما هر دو دست به چوب دور آن می‌پريديم و دور می‌زديم و فرياد می‌کرديم: «حسن ـ حسين»؛ «حيدر ـ علی»؛ «مظلوم ـ حسين»؛ «شهيد ـ حسين»؛ «عطشان ـ حسين»؛ و …

با اين عبارات دو کلمه‌ای غوغا می‌کرديم و بچه‌ها يکی يکی به ما ملحق می‌شدند. اجتماع کودکان و هياهو و اين شعارهای کوتاه خبر آمدن تاسوعا و عاشورا را به همه‌ی مردم می‌داد. به اين ترتيب عزا و عزاداری ويژه اين دو روز از اولين ساعات صبح با هياهوی کودکانه‌ی ما  آغاز می‌شد.

از نخستين شب محرم، منبر و مراسم عزاداری در مسجد شروع می‌شد. در باجگيران مراسم با سينه‌زنی و زنجيرزنی همراه بود. مرحوم پدرم ـ که آن زمان نمازی هم نمی‌خواند ـ پای ثابت نوحه‌خوانی بود و همه از نوحه‌خوانيش استقبال می‌کردند و نغمه‌هايش را بر ديگران ترجيح می‌دادند. من از حال و هوای مجلس و به ويژه از شيونی که از بالکن مسجد ـ محل استقرار بانوان ـ به گوش می‌رسيد، می‌فهميدم که نوحه‌خوانی پدر حال و هوای مسجد را دگرگون کرده است. همه‌ی مدتی که مرحوم پدر نوحه می‌خواند، از دل و جان گريه می‌کردم، از تمام وجودم اشکِ داغ می‌جوشيد و چشانم آنها را بر گونه‌هايم می‌افشاند. جريان آن اشک‌های داغ را که از دو سوی هر چشمم تا گريبانم جريان داشت به خوبی به ياد دارم. اين خاطره به اندازه‌ای برايم روشن است که گويی به تماشای کودکی هشت نه ساله نشسته‌ام که از جان می‌سوزد و به شدت و بی‌وقفه می‌گريد.

در آن زمان، باجگيران ملّايی بسيار پير و فرتوت به نام ملّا حسين داشت. او به همراه همسرش که او را «ددِ خانم» صدا می‌زديم، در اطاق سمت راست دالان ورودی مسجد زندگی می‌کردند. من به جز دو خاطره از ملاّحسين چيزی به خاطر ندارم: يکی دعوايش با بچه‌هايی که در فصل بهار و تابستان بدون اجازه‌ی او به چيدن ميوه‌های درختان مسجد می‌پرداختند و همراهی او با دسته‌ی عزاداری تا محل يادبود سرباز گمنام و سپس قبرستانِ باجگيران که در اين دو جا روضه می‌خواند. چيزی از روضه‌هايش را به ياد ندارم؛ ولی به خوبی به ياد دارم که با تمام وجود می‌گريستم. به هر حال، «ددِ خانم» بيش از او در خاطرم است؛ زيرا وی نان‌پز ما بود معمولاً هر هفته دو بار منزل ما می‌آمد و چند تنور نان پخت می‌کرد. گاهی هم ـ که معمولاً تابستان‌ها و در فصل درو ـ بايد هر روز برای پخت نان می‌آمد تا بتواند نان مورد نياز دروگرها را بپزد. خانمی مهربان و با سليقه بود. با بی‌بی طوطی و مادرم مأنوس بود. بيشتر اوقات من يا دائی اسفنديار را دنبالش می‌فرستادند تا برای پخت نان بيايد. پای تنور قصه و خاطره می‌گفت و بسيار مواظب بود که در مجاورت تنور به ما آسيبی نرسد.

ملاّ حسين در آخرين سفری که به مشهد رفت مفقود شد و ديگر به باجگيران بازنگشت. پس از آن «ددِ خانم» تنها بود و فراق ملاّ را مويه می‌کرد. پس از مدتی نزد دخترش در اوغاز رفت و در همانجا فوت کرد. خدا هر دو را بيامرزد.

مراسم عزاداری هر شب پس از مغرب و عشا با منبر آغاز می‌شد. منبرها به وسيله‌ی روحانيانی اجرا می‌شد که در دهه‌ی محرم به باجگيران می‌آمدند. فقط ايام تاسوعا و عاشورا بود که عزاداری شبانه‌روزی می‌شد. به ياد دارم که زمانی سيد حسن ابطحی به باجگيران آمده و در منزل پدر بزرگ ـ که آن زمان ايشان را يحيی خان اوغازی می‌ناميدند ـ ساکن بود. اين روحانی در تمام مدت تبليغ در باجگيران در منزل پدربزرگ پذيرايی می‌شد. من که آن زمان کلاس دوم يا سوم دبستان بودم، گاهی برای بردن چايی يا آب به اطاقی که سيد حسن ابطحی در آن بود می‌رفتم. اين شخص برای من بسيار ابهت داشت و ورود و خروج من از اتاق با هيجان ناشی از مهابتی بود که به نظرم می‌آمد.

بعدها يعنی يک سال قبل از پيروزی انقلاب، يعنی سال 1356 او را در مشهد ديدم. زمانی که در تابستان آن سال با برادرم فريد در مشهد به سر می‌برديم. او در مسجد صاحب‌الزمان ديديم که سخنرانی مختصری کرد و سپس ميکرفن را به پسرش سيدمحمدعلی ابطحی سپرد تا سخنرانی کند. سيدمحمدعلی در آن زمان حدود 17 سال داشت. کاملاً پيدا بود که قصد دارد پسرش در اين جلسه، تمرين سخنرانی کند. او نيز با همان حال و هوای نوجوانی و خامی‌ها و پختگی‌های خاص دوره‌ی سنّی خودش به سخنرانی پرداخت.

يک بار ديگر سيدحسن ابطحی را در نيمه‌ی دوم دهه‌ی شصت در منزلش در مشهد ديدم. گمانم آن زمان منزلش در خيابان مدرس مشهد بود. اين بار خود طلبه بودم حدود بيست و پنج سالم بود. نسبت به انقلاب، محافل، نحله‌های فکری قم و مشهد حساسيّت خاصی داشتم. شب جمعه بود و ما برای مراسم دعای کميل به منزلش رفته بوديم. خودش دعای کميل را می‌خواند. اتاق‌ها، حيات و راهروها مملو از جمعيت بود. من و دوستانم که گمانم عزيز حيدری، مجيد و مسعود حيدری و هادی واسعی هم بودند در راهروی ورودی نشسته بوديم. اين بار اين شخص در نظرم هيچ مهابت دوران کودکی را نداشت. صدايش هم لطافتی نداشت. ادعا و دکان و … را در کلمات و عباراتی که افزون بر دعا می‌گفت و در صدائی که از گلويش درمی‌آمد احساس می‌کردم. هيچ دعای کميل به نظرم نمی‌آمد از فريادها و فراز و فرود صدايش مشمئز می‌شدم. از اينکه اين همه مردم در دکان اين آقا جمع شده‌اند متأسف بودم. به زحمت تا آخر مراسم را تحمّل کردم. وقتی چراغ‌ها روشن شد، صورتش چندش‌آورتر از صدايش به نظرم آمد. آرزو داشتم هر چه زودتر آنجا را ترک کنيم. پس از ترکِ آنجا از دوستان همراه در باره اين احساس پرسيدم هيچ‌يک چنين احساسی نداشتند.

بعدها شنيدم که او را دستگير کرده‌اند و کسانی که مطلِع بودند و بساط، ساختمان‌ها و تأسيسات مخفيش را ديده بودند، ماجراها از دکانی که بنام امام زمان (عج) راه انداخته بود برايم گفتند. به هر حال، اکنون از خدای مهربان می‌خواهم او و ديگرانی را که به جای طريق خلوص و قرب به دکان‌داری و ريا و دروغ و سپس فساد و تباهی روآورده‌اند به راه آورد. آروز می‌کنم با خشوع و توبه وجود خود را از هر چه غير خداست پاک کنند و سراسر صفا شوند.

بگذرم. چنانکه گفتم، برگزاری مراسم محرم در باجگيران در شب‌های اول تا هشتم محرم منحصر در شب بود. شب و روز تاسوعا و عاشورا و شب يازدهم که آن را « شبِ شام غريبان» می‌نامند، حال و هوای متفاوتی داشت.

ادامه دارد.

عدالت و احتياط مرحوم مادر در معلمی

همانگونه که گفتم معلم ما در کلاس دوم مرحوم مادرم بود و در کلاس سوم سرکار خانم رحيم‌زاده همسر مرحوم کامبيز رحيم‌زاده که ظاهراً دخترعمو پسرعمو بودند.

به ياد دارم روز نخست که در کلاس مادرم حاضر شدم، برای کاری بلند شدم، دستم را بالا بردم و او را با تعبير «مامان» صدا زدم. او با جديت و اقتدار نگاهی به من کرد و با شدت تمام گفت: بشين! و من از آن روز به بعد هيچگاه او را در دبستان اينگونه خطاب نکردم. مادرم ملتزم به دين و بسيار محتاط بود. تا آنجا که به ياد دارم، به دليل وجود من و کوچک‌ترين خواهرش (خاله ماهره) در کلاس از ديگران می‌خواست تا سؤال‌های امتحان را طراحی کنند. همچنين به ياد دارم که ورقه‌های مرا برای تصحيح به ديگر معلمان می‌داد و موقع امتحان هم از ديگران می‌خواست تا بر نحوه امتحان نظارت کنند. موقع امتحان خود به دفتر می‌رفت تا برگزاری امتحان به پايان می‌رسيد. يک بار از او پرسيدم چرا چنين می‌کند. گفت: درس‌هاي تو خوب است و نمره‌های بالايی می‌گيری، برای اينکه نگويند به پسرش کمک کرده از ديگران می‌خواهم امتحان را برگزار کنند. او اطمينان داشت که من معمولاً بالاترين نمره‌ها را خواهم گرفت. از اين جهت بسيار خرسند بود و به خود می‌باليد. به عکس مادر، مرحوم پدر هيچ از اين احتياط‌ها نداشت و گاهی سعی می‌کرد، فرزندش را اگرچه برخلاف مقررات و ضوابط بر ديگران ترجيح دهد.

فاروج

پس از آن، به بخش فاروج رفتيم که امروز به شهر تبديل شده است. دو سال نيز در فاروج بوديم. يعنی سال‌های چهارم و پنجم دبستان. سال چهارم را در دبستان هوشيار به معلمی پدر گذراندم که بسيار سخت‌گير بود. سال پنجم در مدرسه‌ مختلطی که نزديک خانه بود، درس خواندم که معلم آن شخصی به نام وکيلی بود. در سال پنجم دبستان با خاله‌ام (ماهره آرمين [اوغازی]) در يک کلاس بوديم. من اصولاً درس‌خوان نبودم، ولی نمراتم متوسط به بالا و جزء شاگردان ممتاز بودم، ولی خاله ماهره به رغم هوش خوبی که دارد، از نظر تحصيلی متوسط بود. از نظر من هوش درک موقعيت است.

بسياری هستند که از نظر تحصيلی از نظم و توانائی بالائی برخوردارند، ولی درک آنها از زمان، محيط و موقعيت در حد انتظار نيست. خاله ماهره از اين نظر بسيار باهوش و سطح ادراک بالائی دارد. او از اولين افراد خانواده است که به پيروان امام خمينی (ره) پيوست و با تحفظ بر حجاب و شئون دينی در دوران دبيرستان در زمره پيشرو‌ها در اين زمينه بود. او اکنون هم هوش سياسی و اجتماعی قابل توجهی دارد و از اين نظر در ميان خانواده ممتاز است. خاله ماهره پيرو و ارادتمند رهبری است و هر کس از مسئولان و سرشناسان نظام اندکی از مسير انقلاب و رهبری فاصله بگيرد، به وسيله او رصد می‌شود. شايد از همين روست که نمودهای آقای هاشمی رفسنجانی در نظر او نامطلوب و در مواردی ناشايست است. در مقابل احمدی‌نژاد را فردی انقلابی، وارسته و در مسير امام و رهبری معظم انقلاب می‌داند و او را حمايت می‌کند. فرزندان خاله نيز از اين نظر به مادر شبيه هستند و نسبت به نظام و انقلاب و اسلام حساسيت‌های خاصی دارند.

می‌توانم دوران حضور در فاروج را پررنج‌ و نامطلوب بخوانم، عوامل بسياری در آنجا بود که اين داوری را سبب می‌شد. شايد روزی به تفصيل به آنها بپردازم.اواخر اقامت در فاروج بود که پدرم از آموزش و پرورش به تربيت بدنی منتقل شد. و مادر کماکان معلم بود.

قوچان

پس از فاروج به قوچان رفتيم. دوره راهنمایی را در قوچان گذراندم. قوچان محل اقامت مطلوبی برایم نبود. من با زمینه‌ای روستایی وارد این شهر شدم و در طول سه سال اقامت در این شهر، به ضرورت‌هایی رسیدم که بی‌سابقه بود.

دعوای گنجشک‌ها

از جمله برای مقاومت در برابر خشونت نوجوانان هم سن و سال، دوستانم را به گونه‌ای سازمان داده بودم که در سال سوم سه وزیر داشتم. مجید رمضانپور که بسیار صمیمی، شجاع و فداکار بود وزیر سمت راست. شاملو وزیر سمت چپ. دیگری که گمانم نامش بندیان بود وزیری بود که پشت سر من حرکت می‌کرد. بندیان توان جسمی چندانی نداشت؛ ولی دوست ما بود و می‌خواست همراه ما باشد. ما در برابر تهاجم دیگران از یکدیگر حمایت می‌کردیم. به ویژه آنها از من و بالاخص حمایت‌های شگفت و فداراکارانه مجید رمضانپور از من. به یاد دارم گاهی که تعدادی با زنجیر و اشیا دیگر قصد حمله به من را داشتند، او مرا کنار می‌زد و یک تنه و با دست خالی با همه آنها درگیر می‌شد. یادش گرامی.

گنبد

پس از قوچان به گنبد نقل مکان کرديم. بهار سال دوم حضور در گنبد بود که مادر و کوچک‌ترين برادر و خواهر را در يک سانحه رانندگی از دست دادم. اين حادثه تأثيرات عميقی بر زندگی من گذاشت.

قوچان

پس از این واقعه از پدر و برادر و خواهرهايم جدا شده و نزد پدر بزرگ و مادر بزرگ مادريم که به قوچان آمده بودند رفتم. ادامه سال دوم و سوم دبيرستان را در قوچان گذراندم. یکی دو ماه از سال چهارم هم قوچان بودم.

گشت و گذار

معمولاً برای گشت و گذار به درّه‌ی شمخال می‌رفتيم. البته به روستای شاهرک که مرحوم خاله عذرا ـ خاله‌ی مادرم ـ و مرحوم خاله سارا ـ خاله‌ی پدرم ـ در آنجا ساکن بودند نيز می‌رفتيم. همچنين گاهی به بردر که روستای آقای بهمن همراهی ـ همسر خاله ماهره ـ بود؛ و نيز به اوغاز هم سر می‌زديم.

سعيد بهمنی در اطراف روستای بردر در سال 1356عکسی از گردش در اطراف روستای بردر وجود دارد که می‌تواند علامت علاقه‌ی من به لباس روحانيت پيش از انقلاب انقلاب باشد. اين عکس در سال 1356 گرفته شده است. من بلوز شلواری لی، ساعتی ورزشی ـ دارای کورنومتر ـ نيم‌چکمه و شالی که آن را به صورت عمامه بر سر پيچيده‌ام بر تن دارم. تفنگ بادی 5/5 چينی هم متعلق به دائی شعبان است که بيش از هر کس، من از آن استفاده کرده‌ام. گمانم هنوز هم اين تفنگ باشد؛ ولی ديگر فنر آن نای چندانی ندارد و حالت ارتجاعی خودش را از دست داده است.

گنبد

در ادامه به گنبد بازگشتم که با سال 1357 مصادف بود. سال آخر دبيرستان با ماجراهای انقلاب اسلامی همراه بود.

پس از اتمام تحصيلات متوسطه به مدت يک سال يعنی سال 1358/1359 به همراه دو دائی‌ام مرحوم شهيد اسفنديار اوغازی و بهمن اوغازی در مشهد بود. آنها دانشجوی دانشسرای تربيت معلم بودند و من کاری نداشتم.

تهران

بهار يا تابستان 59 چندماهی به همراه يکی از دوستانم به نام غلامرضا شاهينی با هدف ثبت در کلاس‌های تقويتی برای کنکور به تهران آمديم. در يکی از کلاس‌ها ثبت نام کرديم و مدتی کلاس می‌رفتيم. اين کلاس‌های نظم و ترتيب درستی نداشت و ما از روند آن راضی نبوديم. از اين رو ثبت نام را لغو کرديم و کلاس را کنار گذاشتيم و به گنبد بازگشتيم.

گنبد

در اوايل تابستان 59 به اتفاق برخی ديگر از دوستان از جمله حبيب نياکان، اکبر برزا، و غلامرضا شاهينی به عضويت سپاه درآمده و ابتدا در اردوی آموزشی که مرکز آن در اردوگاه پيشاهنگی مينودشت بود شرکت کرديم. پس از آن به مدت شش ماه در سپاه بودم. هنوز سه ماهی از حضور ما در سپاه نگذشته بود که با حمله صدام به ايران جنگ هشت ساله شروع شد. البته پيش از آن هم جنگ بود، اما جنگ‌ها داخلی بود، ولی از آن پس همه کشور به خود حالت جنگی گرفت.

غلامرضا و حبيب و سپس اکبر از سپاه رفتند و قرار بود مرا به دوره فرماندهی بفرستند. يک بار هم ما را به قرارگاه ساری اعزام کردند. شايد حدود پنج نفر بوديم که برای آموزش‌های ويژه در مرکز استان انتخاب شده بوديم، ولی گویی آمادگی لازم برای اجرای برنامه‌های پيش‌بينی شده نبود. از اين رو ما به گنبد بازگرداند و طولی نکشيد که از سپاه استعفا کرده و در همان گنبد به همراه دوستی به نام شاهين‌فر دروس مقدماتی حوزه علميه را نزد مرحوم آقای ابراهيمی مدير مدرسه گنبد آغاز کردم.

نيشابور


قم

آغاز اقامت در قم

آغاز تحصيل

ثبت نام در مرکز مديريت حوزه

نخستين امتحان رسمی حوزه

پوشيدن لباس روحانيت برای نخستين بار

پوشيدن لباس روحانيت برای نخستين بار در سال 1364 برای تهيه‌ی عکسهمه‌ی لباسی که بر تن کردم قرضی بود؛ به جز عبايی قهوه‌ای نسبتاً تيره که کهنه‌ و مندرس بود. اين عبا يک سال قبل از سوی يک طلبه‌ی قديمی به من هديه شده بود. عبايی که برخی اوقات آن را می‌پوشيدم تا به تدريج به لباس روحانيت عادت کنم. امّا پوشيدن همه‌ی لباس روحانيت يکجا هيچوقت اتفاق نيفتاده بود.

آن روز، همه‌ی لباس‌ها را وکيلی (هم‌حجره‌ای‌ام  که طلبه‌ای تنکابنی بود) فراهم کرد. گمانم قبای سرمه‌ای مال خودش بود، پيراهن و عمامه را نيز از اين و آن گرفت. برای بستن عمامه به همراه وکيلی به مدرسه‌ی فيضيه رفتيم. او طلبه‌ای به نام علوی سراغ داشت که در پيچيدن عمامه ماهر و باسليقه بود. علوی با خوش‌رويی تمام از ما استقبال کرد و در کمال سليقه و ظرافت عمامه را پيچيد. آنگاه با وکيلی به عکاسی (گمانم نامش هما بود) رفتيم.

وکيلی خودش طلبه‌ای آراسته بود و به آراستگی اهميت می‌داد. او با مهربانی و سليقه فراوان ماجرای پوشيدن لباس روحانيت و نخستين عکس مرا با لباس روحانيت کارگردانی و مديريت کرد. او از اينکه مرا آنگونه که می‌خواست، آراسته و جلوی دوربين نشانده خرسند و خندان بود.


مشهد


قم


زندگینامه علمی

پس از پایان تحصیلات متوسطه در رشتة فیزیک و ریاضی به سال 1357 – 1358 ابتدا سال 58 – 59 را در مشهد مقدس گذراندم. سپس به گنبد کاوس بازگشته و پس از کمتر از یک سال به قم هجرت کردم و در  61-60 وارد حوزه علمیه قم شدم. ابتدا به مدت سه سال به طور آزاد درسهای حوزه را از استادان مختلف آموختم و پس از سه سال در حوزه ثبت نام کرده و قبول شدم. دروس سطح را در سال 69 به پایان رسانده و سپس دروس خارج را آغاز کردم…

دروس خارج

درس اصول فقه آیت الله شیخ حسین وحید خراسانی

درس فقه آیت الله شیخ فاضل لنکرانی

درس فقه آیت الله شیخ جعفر سبحانی

درس فقه آیت الله شیخ عبدالله جوادی آملی

درس فقه آیت الله سید محسن خرازی

در سال 71-70 در دوره های تربیت محقق و مدیر و مبلغ شرکت کرده و به مدت دو سال دوره عمومی آن را گذراندم و سپس یک سال دوره تخصصی اصول و فقه مقاران را بر اساس کتاب اصول الفقه المقارن سید محمد حکیم و الاعتصام بالکتاب و السنة آیت الله جعفر سبحانی را گذراندم. همزمان با طی دورة تخصصی اصول و فقه مقارن مسئولیت آموزش این مرکز نیز به من سپرده شد. این دوره ها پس از مدتی به نام رشته های تخصصی فرق و مذاهب اسلامی از سوی حوزه علمیه قم به رسمیت شناخته شد.

پژوهش

  1. مسئله شناسی حوزة علوم و معارف قرآنی
  2. ساختار درختی علوم و معارف قرآنی
  3. معیار پژوهش قرآنی (مقاله)
  4. روش پاسخ‌دهی به شبهات و تعامل با شبهه‌گران (مقاله)
  5. شاخص‌های مطلوب قرآنی
VN:F [1.9.13_1145]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
برچسب ها : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
محمد رضا شفیعی گفته:

سلام حاج اقا من محمدرضا فرزند عزت نساء واستاد حسین که در حیاط پدربزگ بزرگوارتان زندگی میکردنند هستم راست پدرم نجارو از اصفهان مادرم اوغازی بود منیاد خاطرات پدربزگ ومادربزگ وداییتان شهید اسفندیار را هیچ وقت ازیاد نمی برم چونشهید وهمسیر مرحومش از بهترین معلمان منبودنند که راستی ودرستی را در وجود ما سرشتنند شاید گزاف نگوییمکهما دانش اموزان ان دوره خوشبخت بودیم که از بهترین انسانها که اکثرشان مشهدی بودنند که شهید اسفندیار الگوی خوبی همه بودسه سال راهنمایی را درمحضرشان بودیم وخدابیامرزد پدربزرگ که زمان بازنشستگی بهار را اوغاز می امد وما درخدمتش بودیم چون پدرم استاد حسین اصفهانی مذهبی بود که هر وقت خدابیامرز حاج اقا که میامدنند انگار دنیا مال انها بود وهمش از دینومذهب صحبت میکردنند راستی دایی کوچکتان بیزن کجاست چون من واو هم صحبت میشدیم انشاءالله موفق باشی اگر مسیرتان قوچان افتاد حتما در خدمت هستم بازنشسته ارتش شدم 09157678398شفیعی

جناب آقای شفيعی، سلام. از ابراز لطف شما متشکرم. دايی بيژن «داود» مقيم مشهد است. سلام بنده را به استاد حسين و مادر برسانيد. موفق باشيد.

سلام آقای بهمنی. به صراحت بگویم و تعارفات را کنار بگذارم و بر پایه ی منطق دینی که جنابعالی آراسته به آن هستید، عرض کنم که به نظرم جایز نیست وقتی با نام اصلی خود می نویسید و هرکسی ممکن است آشنایان شما را بشناسد، به راحتی در مورد اشخاص نظر بدهید و گله گذاری کنید و حتی صحبت های خاص در مورد اشخاص خاص را منتشر کنید. من به دعوت یکی از دوستانم بخشی از این مطلب شما را خواندم شما وقتی از شخصی با نام رسمی یاد می کنید، آیا اجازه دارید به همین رسمیت هم از بی عاطفگی کسی پرده برداری کنید؟؟! یا بهتر است بگویم ديگری را به بی عاطفگی متهم کنید؟؟! آیا این چیزی جز غیبت، یا جز بهتان است؟؟!
فکر نمیکنم حق الناس و قبح ریختن آبروی مردم چیزی باشد که نیاز باشد آن را برای شخصی چون شما بیان کنم.
پایدار باشید.

جناب مهرداد، با سلام و تحيت
ايرادهای شما در باره‌ی آنچه بيان فرموده‌ايد وارد و صحيح است. بنابراين اذعان می‌کنم که:
1. بنده از ماجرای بستری بودن محمد غفلت کرده‌ام. اساساً يک روايت صحيح مستلزم روايت همه‌ی فضای آن است.
2. همچنين از گستره‌ی مخاطبان غفلت کرده‌ام، گستره‌ی مخاطبان فقط ارحام نيستند که شاهد ماجرا بوده‌اند و از آنچه آن را «مشکلات عديده» ناميده‌ايد اطلاع داشته‌اند؛ بلکه همواره ممکن است کسانی باشند که از زمينه‌ها و مشکلات يادشده اطلاعی نداشته باشند.
3. لازم بود آخرين وضعيت فی مابين و اقتضائات آن بيان می‌شد تا مخاطب دريابد که حضور ايشان در مراسم لطف خاص او بوده است
4. در نوشته يادشده با بسنده کردن به اظهارات مادربزرگ، مطلب به گونه‌ای رها شده که پندار حضرت‌عالی را در باره‌ی آن را رقم زده است. در حالی که تأکيد بنده بر عاطفه بی‌بی و پدربزرگ بوده و ماجرای نقل شده بهانه‌ی نشان دادن اين مطلب از زبان مادربزرگ بوده است.

بنابراين، خاضعانه انتقادهای شما را می‌پذيرم. ضمن پوزش از کسانی که نسبت به آنها ظلمی شد و استغقار از خدای تعالی متن را بازنويسی و اصلاح می‌کنم تا اشکالاتی که بيان فرموده‌ايد به طور کلی برطرف شده مقصود اصلی روايت شود..
همچنين نوشته‌ی شما (با اندکی ويرايش) و پاسخ را منتشر می‌کنم تا همانگونه که مطلب يادشده به صورت عمومی منتشر شده پوزش و استغفار بنده نيز به صورت عمومی منتشر شود.
با تشکر و سپاس از تذکر شايسته‌ی شما. موفق باشيد.

به شما صمیمانه تبریک میگم و خاضعانه این منش بزرگوارانه ی شما را می ستایم. چنانچه مایل هستید نوشته ی بنده را به کل حذف بفرمایید. نظر بنده صرفا جهت بیان اشکال ایجاد شده بود که شما با تواضع آن را برطرف کردید.
با سپاس. خداوند به شما توفیقات خیر دهد انشاء الله.

جناب مهرداد
از لطف شما سپاسگزارم. شما با نوشته و هشدار خود متن را اصلاح و خطای قابل توجه بنده را رفع کرديد؛ از اين بابت بر بنده حق داريد.
خدای تعالی شما را گرامی داشته که فرمود: «والذين يمسکون بالکتاب و أقاموا الصلواة إنا الله لانضيع أجر المصلحين» (الأعراف/ 7، 170).
همواره موفق باشيد.

تیمور براتی باجگیران گفته:

با سلام و احترام فراوان
اینجانب تیمور براتی باجگیران از هم شهری های شما و اگر یادتان بیاید از همکلاسیانتان در سال دوم و سوم دبستان در باجگیران هستم و با مطالعه سایتتان بسیار خوش حال شدم.
امید وارم پیروز و سر فراز باشید

با تشکر افسر بازنشسته نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران

جناب آقای تيمور براتی افسر بازنشسته نيروی هوايی ارتش جمهوری اسلامی ايران؛ همشهری و همکلاسی گرامی
سلام و تحيات

پيام شما دريافت و سبب مسرت شد. موجب مزيد مسرت و امتنان خواهد بود اگر تصاوير زمان همکلاسی و اکنون خود را ارسال فرماييد و از محل اقامت و وضعيت و اشتغال فعلی (بعد از بازنشستگی) خود بنده را مطلع فرماييد.
شکراً

ممنون، مطلب جالبی بود.

خداوردي پرهيزگار گفته:

سلام
یادی از شهیدان اسدی و شهیدان اوغازی:
آن سوی دشت همه آرمیده اند با لبخندهایی که در آغوش میدان مین خشکیده .سوارانی که کوله بارشان دلتنگی بود و حسرت رفتن . دل هایی که دلبسته نبودند و در خاموشی ماوا نگزیدند و جاده هایی که انتهایشان بهشت بود و مهربانی و راههایی که در امتداد غروب و غریبی شگفتند و باران ماردانه به انتظار آنان نشسته است .
اکنون کنار این خاکریزها سر بر شانه نخل ها به راههای رفته می اندیشم به جاده هایی که هنوز مرا به خود می خوانند. به غروب هایی که هنوز در غوغای غریبی غم و بغض پرواز می دهند و نی ها که در ساحل مجنون دم گرفته اند و موج هایی که در کرانه اروند به اعماق خویش می نگرند . همه بغضم خاک سبر شلمچه است . همه نگاهم آسمان بارانی فکه است همه گلویم دولیلایی نی های جزیره مجنون است . همه گلویم دوری از آوازهای مهربان جا مانده در طلاییه۹ است . مانده ام این همه باران را کجا ببارم . خوشا ساحل رو به بهشت اروند . خوشا آسمان پر از پنجره شلمچه خوشا سنگرهای پر از اجابت . خوشا گلوهای پر از دلتنگی اکنون شب مجنونی مانده است . نه نه دم گیرای کمیلی به گوش می رسد . نه آوازهای زلال چشم از خواب رمیده ای و نه بوی بال کبوتری می آید .