زندگینامه
تولد
در تاریخ سهشنبه یکم فروردین سال ۱۳۴۰ شمسی مطابق با سوم شوّال ۱۳۸۰ قمری و برابر با ۲۱ مارس ۱۹۶۱ میلادی، یازده روز قبل از رحلت مرحوم آیتالله سید حسین بروجردی (ره) (م ۱۱/ ۱/ ۱۳۴۰ ش) در بخش مرزی باجگیران از توابع شهرستان قوچان در استان خراسان رضوی به دنیا آمدم.
از آنجا که روز نخست سال که اولین روز عید باستانی نوروز نزد ایرانیان است متولد شدم، پدر و مادرم مرا سعید نامیدند. البته مرحوم پدر ماجرای دیگری نیز در باره نامگذاری من نقل میکرد.
مرحوم پدر میگفت: آن زمان، موقع تحویل سال ابتدا شاه، سپس همسرش که آن زمان نایبالسلطنة بود، آنگاه نخستوزیر و پس از اینها یکی از دانشمندان کشور به مناسبت حلول سال نو در رادیو که آن زمان تنها رسانه ملی بوده سخنرانی میکردهاند. ایشان نامگذاری مرا اینگونه به این سخنرانیها پیوند میزد و اظهار میداشت: دانشمندی که در روز تولد تو در رادیو پیام داد، به نام «سعید بهمنی» معرفی شد و ما هم، همین نام را بر تو نهادیم.
به هر حال، هر پدری آرزو دارد فرزندش اهل دانش و فضل باشد. او نیز مانند هر پدری چنین آرزویی داشت. شاید از فرط خوشحالیِ تولد اولین فرزندش در اولین دقایق تحویل سال نو و آرزویی که داشته اینگونه به نظرش آمده که چنین چیزی را از رادیو شنیده است.
من فرزند نخست خانواده و نیز اولین نوه برای پدر و مادربزرگ مادریم بودم. پس از این ۲۲ نوهی دختری و ۱۲ نوهی پسری نیز آمدند. مرحوم حاج یحیی اوغازی (آرمین) پدر بزرگ و حاج طوطی نامدار مادر بزرگ در مجموع صاحب ۳۴ نوه شدند. همهی این نوهها به طرز شگفتی این پدر و مادربزرگ را دوست داشتند و احیاناً اگر کسی در خانهی خود مشکلی پیدا میکرد به دامن این دو پناه میبرد و مدتها با پدربزرگ و مادر بزرگ سر میکرد. این پناهندگی برای برخی به ماهها و سالها میانجامید. آنها با محبت سرشار و کمنظیر خود نوهها را در مدت طولانی در خانه پذیرا بودند. این محبت سرشار در دائیها و خالهها هم کمتر از مهر و محبت آن دو نبود.
باجگیران
باجگیران یک بخش و از توابع قوچان است. بخش باجگیران در نقطهی صفر مرزی ایران با کشور ترکمنستان قرار دارد. به دلیل وجود گمرک و عبور جادهی حمل و نقل کالا و ارتباط ترانزیتی با آسیاهی میانه و اروپای شرقی همواره اهمیت داشته است. فاصله باجگیران با قوچان و پایتخت ترکمنستان یعنی عشقآباد به یک اندازه و حدود ۸۰ کیلومتر است.
دو سال نخست عمرم در بخش باجگیران گذشته است که طبیعتاً هیچ چیز از آن ایام به یاد ندارم.
وداع گریان آغا (پدربزرگ)
مادرم از پایان این دو سال خاطرهای تعریف میکرد و تا اندازهای به آن میبالید. او میگفت: وقتی قرار شد من و پدرت و تو از باجگیران به اوغاز برویم، بارها را بسته بودیم و حیوانها را بار زده و برای رفتن آماده آماده شده بودیم. در لحظات آخر تو در آغوش آغا (تعبیری که در آن زمان در بارهی پدربزرگ به کار میبردند) بودی. وقتی خواستم تو را از آغا بگیرم دیدم آغا گریه میکند.
او این سِرِشکهای مرحوم پدربزرگ را دلیل محبت فوقالعادهاش به من و خودش میدانست. به ویژه که یادآور میشد که پس از آن وی در هیچ وداعی ایشان را گریان ندیده است. البته من فقط یک بار ایشان را در همان حالتی دیدم که مادر نقل کرده بود؛ آن هم حدود ۲۰ سال پس از درگذشت مادر. یعنی در سال ۱۳۷۸ زمانی که قصد مراجعت از مشهد به قم را داشتیم. وقتی حاجآقا برای مشایعت ما تا در خانه و کنار ماشین آمد، هنگام مصافحه و معانقه وی را حزین و گریان دیدم. این آخرین دیدار و خداحافظی من با مرحوم پدربزرگ بود؛ زیرا وی پس از آن به همراه بیبی (مادربزرگ) به کربلا و دیگر عتبات عراق مشرف شدند و در همانجا در مسجد سهله در حالی که مُحرم به احرام نماز در یکی از مقامات مسجد بودند مرحوم میشوند. مادربزرگ به تنهایی امور مربوط به تجهیز و تدفین را تمشیت کرده و ایشان را در وادیالسلام به خاک میسپارد. خدای مهربان او را غرق لطف و رحمت خود کند همانگونه که او من و دیگر نوهها و فرزندانش را سرشار از مهربانی و لطف خود کرد.
بیبی در مراسم تدفین پسرخالهام (محمود پیروزفر) وقتی که همسرش تنها برای مدت ۲ ساعت با هواپیما به مشهد آمده و در مراسم تدفین شرکت و بلافاصله مراجعت کرد، از این نوع حضور گلایهمند بود. برای اینکه تفاوت عاطفهی خود با عاطفهی همسر دومین نوهاش را بیان کند، ماجرای تدفین و وِداع با پیکر پدربزرگ را برایم اینچنین بازگو میکرد: پسرجان در آخرین لحظاتی که میخواستند پدربزرگت را در مرقد بگذارند در حالی که تنها بودم و هیچیک از فرزندان و بستگان همراهم نبود، به جای یک یک شما پدربزگ را بوسیدم و به نیابت از یکیکِ شما با حاجآقا خداحافظی کردم.
همهی فرزندان پدرم
پس از من ده برادر و خواهر دیگر در خانواده ما به دنیا آمدند؛ به ترتیب فرید (مهندس و مدیر)، حمید (مرحوم)، فرزانه (خانهدار و مربی هنرهای دستی)، وحید (مرحوم)، فرانک (دانشآموختهی حوزه و دانشگاه و عضو هیئت علمی) و فرحناز (مرحوم) از مادرم شهربانو و معصومه، سحر، محبوبه و مصطفی از طیبهخانوم که پدرم پس از یک سال از درگذشت مرحوم مادرم وی ازدواج کرد. حمید در دوسالگی یعنی در سال ۱۳۴۲ بر اثر یک بیماری سادهی گوارشی از دنیا میرود. مادر، وحید و فرحناز بر اثر سانحهی تصادف در دهم فروردین سال ۱۳۵۶ در جادهی شیراز نزدیک تخت جمشید به دیار باقی شتافتند. بنابراین تا شانزدهسالگی چهار نفر از اعضای خانواده را از دست دادم. به این ترتیب پدرم داغ سه فرزند و همسرش را تجربه کرد. اکنون تعداد ما برادران و خواهران هشت نفر است؛ یعنی سه پسر و پنج دختر.
دیرزبانی (دیرصحبتی) در کودکی
میگویند: در کودکی دیر زبان باز کردهام. دائی شعبان (دائی ارشد، متولد ۱۳۳۰) که زمان تولد من ۱۰ سال داشته، تحلیل خوشبینانهای از تأخیر در زبان باز کردن خواهرزادهاش ارائه میکرد. او اینچنین ابراز میکرد که درک و هوش تو از محیط بالا بود. در عین حال، برای ارتباط کلامی شتاب میکردی، از آنجا که مفاهیم لازم برای بیان ادراکات خود را نداشتی نمیتوانستی مفاهیم متراکم در ذهنت را بیان کنی. همین سبب میشد در سخن گفتن بمانی. این تحلیل خوشبینانه از محبت دائی شعبان نسبت به خواهرزادهاش ناشی میشود، شبیه همان تحلیل پدر در بارهی ماجرای انتخاب نام برای من است.
به هر حال، به یاد دارم که همهی ما به گونهای در کودکی مشکل گفتاری داشتیم. فرید افزون بر اینکه دیر زبان باز کرد در تلفظ برخی حروف مانند «چ» مشکل داشت و آن را «س» تلفظ میکرد که در مواردی سبب ایجاد مشکل و گاهی موجبات تفریح را فراهم میکرد. فرزانه و فرانک کلمات فارسی و کرمانجی (لحجهای در شمال خراسان، شمال غرب ایران، جنوب ترکیه، شمال عراق و جنوب سوریه) را مخلوط کرده و حتی نحوهی اشتقاقات این دو زبان و لحجه را نیز مخلوط کرده و زبان درهم و برهمِ جالبی ایجاد کرده بودند. اما از همه عجیبتر وحید بود که افزون بر ترکیب فارسی و کرمانجی مانند دو خواهرش اساساً کلمات خاص و ناشناختهای داشت. او تا پیش از دبستان یعنی حدود ۶ سالگی در موارد متعددی از لغتهای خودساخته استفاده میکرد. برخی از این لغات با لغات معمول مشابه بود نظیر «شا» که آن را به جای لفظ «چایی» به کار میبرد. در مواردی نیز اصلا با لغات معمول تشابه نداشت نظیر «لِغ» که آن را برای «سنگ» و «حبهی قند» به کار میبرد.
.
تازهاوغاز
روستای اوغاز که پس از ویران شدن به وسیله زلزله بناشده تازهاوغاز نام دارد. روستای قبلی کهنه اوغاز نام دارد و در قسمت شرق تازهاوغاز است. تازهاوغاز روستایی در محاصره کوهها است. در حقیقت این روستا در درون درهای قرار دارد که در قسمت جنوبی آن یک رودخانه جریان داشت. اطراف رودخانه پر از چشمههای جوشان بود. گفته میشود امروز از آنها خبری نیست. یکی از چشمهها لق لقی نام داشت که آب آن بسیار گوارا و خوشمزه بود. دائی بهمن میگفت: معمولا چشمهها از سمت جنوب میجوشند. هر چشمهای که از سمت شمال بجوشد آبش گوراتر و خوشمزهتر است.
پس از دو سال اقامت در باجگیران، پدر و مادر به روستای تازهاوغاز میروند. آنها در حیاطی که از جد مادرم (مرحوم ملاشعبان اوغازی) به ارث مانده ساکن میشوند و هر دو به معلمی میپردازند. جد مادرم را از آن جهت ملا میگفتند که سواد خواندن و نوشتن داشته است. با سفارش مرحوم پدربزرگ (حاج یحیی اوغازی) و کارسازی شخصی به نام جابانی از مسئولان آموزش و پرورش قوچان، پدرم در مدرسه پسرانه روستا و مادرم در مدرسه دخترانه به تدریس مشغول به کار میشوند.
دوران زندگی ما در اوغاز با سختیها و فقر نسبی همراه بود. به رغم اشتغال به تدریس پدر و مادر، آنها غیررسمی بوده و حقوق اندکی دریافت میکردند. از این رو، زندگی نسبتاً فقیرانهای داشتند. البته پدر بزرگ مادری ما را حمایت میکرد و هر از چند گاه کسی را همراه با کمکها و هدایایی برای سرکشی ما از باجگیران به اوغاز میفرستاد. معمولا در طول سال یکی از خالهها نزد ما بود تا در امور خانه به مادر کمک کند و نزد ایشان تحصیل کنند. در اوغاز بیش از هر دیگران خاله زهره نزد ما بود. حضور ایشان از نظر عاطفی برای من بسیار مؤثر بوده و تا اندازهای من و مادر را از غربت بیرون میآورد. خاله زهره مهربان و زحمتکش بود. به یاد دارم که در ایامی هم دائی شعبان (دائی ارشد) خاله بهجت را نزد ما آورد. خاله بهجت بسیار شاداب و پرجنب و جوش بود. او بلافاصله طنابی فراهم کرد و با استفاده از درختهای چنار حیاط یک تاب درست کرد و بیشتر وقت را به تاببازی میگذراند.
دائیها هم به تناوب به ما سر میزدند به ویژه در تابستان که درسها تعطیل بود. بیش از همه دائی اسفندیار به اوغاز میآمد که سه سال از من بزرگتر بود.. به رغم اینکه بسیار با هم لجبازی و دعوا میکردیم، ولی بسیار همدیگر را دوست داشتیم. گاهی که دعوای ما به قهر میانجامید خیلی زودتر دلتنگ همدیگر شده و بیطاقت میشدیم. دائی اسفندیار برای چوپانی دستهای از گوسفندها به اوغاز میآمد که پدربزرگ برای پروار کردن آنها را از گله جدا میکرد و به همراه دائی اسفندیار به اوغاز میفرستاد.
مدرسه پسرانه اوغاز در آن زمان شش کلاس داشت، ولی مدرسه دخترانه تنها یک کلاس داشت که همه دانشآموزان کلاس اول تا ششم در همان کلاس تحصیل میکردند. محل این کلاس هم یکی از اتاقهای منزل محل سکونت ما بود که حیاط نسبتاً بزرگی داشت و اتاقهای آن در ضلع شمالی حیاط به زاویه نود درجه قرار داشت. مرحوم مادر با دانشآموزان خود رابطه عاطفی و احترامآمیزی داشت که بسیار با دوام بود.
معلمهای مرد روستا به گونهای در باره مدرسه و درسهای آن رفتار میکردند که گویی در مهمترین مرکز آکادمیک جهان هستند. حساسیت و حسادت آنها نسبت به یکدیگر، رسیدگی به امور مدرسه و رقابت بر سر مدیریت آن همه زندگی آنها را فراگرفته بود. این معلمها که معمولا بالاترین سطح سوادشان ششم ابتدائی بود، به گونهای با حل مسائل ساده ریاضیات برخورد میکردند که گویی با حل هر مسئله کرانه علم ریاضیات را درنوردیدهاند. آنها از عملیات چهارگانه اضافه، منها، ضرب و تقسیم طوری سخن میگفتند و به هنگام حل یکی از مسائل در این چارچوب به گونهای خرسند شده و احساس شادمانی میکردند که گویی به فتحالفتوحی دست یافتهاند.
حوض زیر درختهای بید
حیاط اوغاز از دو طرف به اتاقها و از سوی دیگر به باغ منتهی میشد. بین حیاط و باغ جوی باریکی جاری بود که در دو طرف آن درختهای چنار کاشته شده بود. جوی آب از شرقیترین ضلع شمالی باغ به داخل حیاط میآمد و از شرقیترین ضلع جنوبی باغ خارج میشد. همین جوی باریک و آب جاری سبب سرسبزی و شادابی حیاط و باغ شده بود. آب در قسمت میانی بین حیاط و باغ به حوضی میرسید که اطراف آن سنگچین بود و دو درخت بید نسبتاً تناور در دو طرف آن قرار داشت. این دو درخت بید که شاخ و برگ انبوه آن بر حوض و میانه حیاط سایه مینداخت، فضای زیبائی ایجاد میکرد.
نجات از غرق
حوض عمیقی نبود، ولی برای کودکان امثال من بسیار خطرناک بود. چند بار از لبههای آن به سمت حوظ سرازیر شدم که به وسیله بزرگترها از آب گرفته شدم. آنها یک پای مرا میگرفتند، و با یک دست مرا از آب بیرون میکشیدند. به یاد میآورم که یک بار، زمانی که مرحوم مادرم با برخی زنان دیگر دور هم جمع بودند، به داخل حوض سقوط کردم. مرحوم بتولخانم که مادر و پدر او را زنعمو میخواندند، به همان شکلی که گفتم مرا از آب بیرون کشید. بتولخانم که خدایش بیامرزد، زن مهربان و با کفایتی بودم. حقیقتاً نقش زنعموی مادر داشت. او یکی از بهترین مونس و غمخوار مادر بود. نسبتاً پخته و بزرگوار بود و مادرم در مشکلات با او مشورت میکرد و از او کمک میخواست. همسر او مرحوم سلطانعلی بیرمی از دوستان قدیمی پدربزرگ (مادری) بود. مردی شوخطبع و خوشمجلس. هر گاه به مهمانی آنها میرفتیم یا آنها به مهمانی ما میآمدند، فضا آکنده از سرور و شادی برخاسته از سخنان و کنایههای او بود.
وقتی بتولخانم مرا از آب گرفت، بسیار مضطرب و گریان بودم. من که با سر به داخل حوض و لجنهای کف آن سرازیر شده بودم و اگر کسی نبود، بیترید خفه میشدم، به وسیله او نجات یافتم. او مچ یکی از پاهایم گرفت و با تمام قدرت از آب بیرون کشید و به همان شکل لحظاتی نگاه داشت که اگر آب به ریههایم راه پیدا کرده خارج شود. همین طور هم شد. آبهایی که فروداده بودم خارج شد. پس از آن مرا به حالت عادی روی زمین گذاشت تا مادرم لباسهایم را عوض کند.من گریان بودم و مادر نگران، سراسیمه. همچنین شاکر از اینکه نجات یافتهام و سرزنشگر از اینکه احتیاط نکردهام. بقیه هم هر کدام چیزی میگفتند. برخی از روی شوخطبعی و برخی از نگرانی. به ویژه عزّت خانم همسر مرحوم آقای حسینزاده.
دوستان مرحوم پدر و مادر
عزّتخانم آن زمان تازهعروس بود . او با همسرش به تازگی در یکی از اتاقهای حیاط که در مجاورت اتاق کلاس دخترانه قرار داشت، مستقر شده بودند. عزّت خانم و همسرش از قوچان آمده بودند. همسرش با پدر مأنوس بود و خودش با مادر. این دوستی به گونهای بود که پدر او را زنداداش و ما او را زنعمو خطاب میکردیم. این دوستی که از آن زمان آغاز شد تا آخر عمر ادامه داشت و یکی از پایدارترین دوستیهایی بوده که شاهدش بودهام.
مرحوم پدر بیش از هر کس به سه نفر از دوستانش علاقه داشت. حتی یاد آنها نیز غم از دلش میبرد. مرحوم حسینزاده، مرحوم لقمانیان و عطاران. مرحوم لقمانیان در سال ۱۳۵۴ به سرطان مبتلا شد و از دنیا رفت. همسر مهربان و وفادارش سه فرزند پسر اصغر و محمود و … و یک دختر به نام …. را بزرگ کرد و از آب و گل درآورد و سروسامان داد.حسینزاده سال ۱۳۸۸ چند ماه قبل از پدر از دنیا رفت و آقای عطاران در قید حیات است.
این سه نفر که همکاران پدر در شغل معلمی و همان دبستان اوغاز و از پایدارترین دوستانش بودند. پدر که با خبر فوت برادرانش محمد و نورمحمد نگریست، وقتی خبر فوت مرحوم حسینزاده را شنید، به شدت متأثر شد و هر وقت او را به یاد میآورد، آوازهایی میخواند و میگریست. چند ماه پس از فوت او، خود نیز به دیار باقی شتافت.
مرحوم پدر در ایام محرم
به یاد دارم که در ایام محرم مرحوم پدر حال و هوای دیگری داشت. او اگرچه در ایام دیگر چندان دل در گرو ظواهر شریعت نداشت و گوشش بدهکار این حرفها نبود، ولی در ایام محرم لباس سیاه برتن میکرد و با جدیّت در فعالیت مسجد مشارکت میکرد. کتاب نوحهای داشت که آن را با برخی دوستانش میخواند و تلاش میکرد آهنگ و نغمههای مناسبی برای اشعار پیدا کند. نوحههایی که پدرم انتخاب میکرد در مقایسه با نوحههای دیگران، هم از نظر معنی زیباتر بود و هم نغمهها و آهنگش جانسوزتر و دلنشینتر. او نوحهها را با تمام عواطف و وجودش میخواند. خود میسوخت و دیگران را میسوزاند. همه و از جمله من نوحهخوانی پدرم را بر هر نوحهخوانی دیگری ترجیح میدادیم. شاید تا کنون نوحهای دلنشینتر از نوحههایی که پدرم میخواند نشنیده باشم. وقتی نوحه میخواند صدای شیون بانوان که در بالکن مسجد مستقر بودند فضای مسجد را پر میکرد و مردها با تمام توان بر سروسینه میزدند، به گونهای که برخی بیهوش میشدند و تعدادی بدنهاشان از فرط سینهزنی مجروح میشد.
دیگرانی هم بودند که نوحه میخواندند از جمله شخصی به نام ابوالفضل که دوتارچی و خواننده رسمی کرمانجی بود. رادیو کرمانجی نیز آهنگها و تصنیفهای او را که بیشتر آنها را خود سروده بود پخش میکرد. ابوالفضل همسری به نام گوهر داشت که دختر مرحوم بگلر کدخدای اوغاز بود. او عاشق همسرش بود و اشعارش به منزله غزلهایی خطاب به گوهر بود. به هر حال ابوالفضل بیش از آنکه نوحهخوان باشد خواننده و دوتارچی بود. با این همه، صدای او همان آهنگهای او را تداعی میکرد که هیچ تناسبی با محرم و عزاداری سالار شهیدان نداشت. به عکس نغمهها و آهنگهایی که مرحوم پدر برای نوحهها میساخت و یا انتخاب میکرد، بدیع و جاذب بود. از این رو، از نوحهخوانی مرحوم پدر به شدت استقبال میشد.
من هم گاهی در میان دسته سینهزنی حاضر میشدم و عزاداری میکردم، به ویژه در روز عاشورا که دسته از مسجد به سمت امامزاده حرکت میکرد. من که آن زمان بین پنج تا هفت سالم بود، وقتی در این عزاداریها که نوحهاش را مرحوم پدر میخواند شرکت میکردم با تمام وجود سینه میزدم و از عمق جان میگریستم، شاید من تنها کسی بودم که همزمان با سینهزنی به شدت گریه میکردم. قسمتی از نوحههایی را که مرحوم پدر میخواند به یاد دارم یکی اینگونه شروع میشد: «آن گه که از سر زین ـ افتاد آن شه دین … » و دیگری که روز عاشورا خوانده میشد و آغاز آن با این عبارت بود: «چه کربلاست امروز، چه پربلاست امروز، سر حسین مظلوم از تن جداست امروز». نوحهی جانسوز دیگری که پدر بسیار به آن علاقه داشت اینگونه آغاز میشد:«شمس مشرقین آمد ـ نور نیرین آمد ـ در عزای مظلومان ـ مادر حسین آمد». از آنجا که این نوحه با تهلیل و کلمهی توحید همراه است، به نوعی از دیگر نوحهها ممتاز است.
نوحه مورد علاقه مرحوم پدر
چند روز پیش از این، برخی وسایل شخصی مرحوم پدر را برای من که فرزند ارشدش هستم، آوردند. یکی از آنها کتاب نوحه بود. چند بار کتاب را مرور کردم و یکی از نوحههای مورد علاقه ایشان را پیدا کردم. وی این نوحه را با دلنشینی هر چه تمامتر میخواند. این نوحه تصویری از زبان حال حضرت زهرا سلام الله علیها است، زمانی که به دیدن سر فرزند در خانه خولی میرود. گفتم که مضمون این نوحه نیز از نوحهها دیگر بهتر و زیباتر است:
شمس مشرقین آمد
نور نیرین آمد
در عزای مظلومان
مادر حسین آمد
چون سر پسر را دید
دختر رسولالله
نعرهای کشید و گفت:
لا اله إلا الله
ای حسین مظلومم
ای شهید محرومم
ای غریب مغمومم
لا اله إلا الله
برگزیده مادر
نور دیده مادر
سربریده مادر
لا اله إلا الله
ای عریب سرگردان
مصطفی شده گریان
مرتضی شده نالان
لا اله إلا الله
خواهر غمینت کو
زین العابدینت کو
نعش نازنینت کو
لا اله إلا الله
ای شهید با تمکین
تنشده بهخون رنگین
خاک کربلا بالین
لا اله إلا الله
پیکرت بهخونغلطان
عرش کبریا لرزان
خواهرت شده گریان
لا اله إلا الله
کشتیت شده طوفان
عالمی شده نالان
من شوم تورا قربان
لا اله إلا الله
همچنین این نوحه را نیز میخواند که در آن حضرت زینب سلام الله علیها پس از بازگشت از شام بر سر مزار برادر وی را مورد خطاب قرار میدهد:
آه از آن ساعت که با صد شور و شین
زینب آمد بر سر نعش حسین
بر سر قبر برادر چون رسید
ناله و آه و فغان از دل کشید
با زبانِ حال آن دور از وطن
گفت با قبر برادر این سخن
السلام ای کشته راه خدا
السلام ای نور چشم مصطفی
السلام ای شاه بیغسل و کفن
السلام ای کشتهی دور از وطن
السلام ای تشنهی آب فرات
السلام ای کشتی بحر نجات
السلام ای سید و سالار ما
السلام ای مونس و غمخوار ما
بهر تو امروز مهمان آمده
خواهرت از شام ویران آمده
سربر آر از خاک و بنگر حال ما
خیز از جا بهر استقبال ما
شرح حال خود حکایت میکنم
وز فراق تو شکایت میکنم
تا تو بودی شأن و شوکت داشتم
خیمه و خرگاه و عزّت داشتم
چون تو رفتی بیکس و یاور شدم
دستگیر فرقهی کافر شدم
از پس قتل تو ای شاه شهید
از سرم شمر لعین معجر کشید
آتش کین کوفیان افروختند
خیمهی ما را به آتش سوختند
بعد قتل و غارت اموال تو
تاخت دشمن بر سر اطفال تو
بسکه سیلی شمر زد بر رویشان
گشت نیلی صورت نیکویشان
الغرض از کوفه تا شام خراب
گرچه ما دیدیم ظلم بیحساب
لیک دارم شکوهها از اهل شام
کز سر دیوار و از بالای بام
آنقدَر سنگ جفا بر ما زدند
کز غم آتش بر دل زهرا زدند
از جفای شامیان خون شد دلم
گشت در ویرانه آخر منزلم
پس از آن ویرانه با چشم پر آب
برده ما را شمر در بزم شراب
آه از آن ساعت که از روی غضب
زادهی سفیان یزید بیادب
در حضور خواهر گریان تو
چوب میزد بر لب و دندان تو
بگذر ای ذاکر زر شرح این مقال
تا توانی اندر این ماتم بنال
معمولاً در آخر مراسم عزاداری مناجاتی را میخواندند و عزاداران با صدای بلند «الهی یا رب آمین» گفته و پاسخ میدادند:
ای کردگار ما ثواب
الهی یا رب آمین
حق علی شیر خدا
الهی یا رب آمین
حق حسینِ سرجدا
الهی یا رب آمین
از بانی بزم عزا
الهی یا رب آمین
از سینهزن نوحهسرا
الهی یا رب آمین
از زنجیرزن نوحهسرا
الهی یا رب آمین
قبول درگهت نما
الهی یا رب آمین
کلاس اول دبستان
معلم کلاس اول ما آقای شهبازی بود. جزئیات زیادی از این کلاس به یاد ندارم. او را معلمی خشن میدیدم که به شدت بچههای شیطان و متمرد را تنبیه میکرد. آقای شهبازی مردی میانسال با موهایی خاکستری و چشمانی رنگی بود. قد نسبتاً بلندی داشت و همواره جدی و بدون انعطاف به نظر میرسید.
آستینهای آهار شده
همانگونه که گفتم روستای تازه اوغاز در محاصره کوهها قرار دارد. وقتی در محاصره کوهها هستی طلوع صبح را دیرتر و غروب را زودتر خواهی دید. مناطق کوهستانی معمولاً سردسیر هستند. گویی زمستان این مناطق با پاییز شروع میشود و تا اواسط بهار ادامه دارد. سردی زمستانهای اوغاز بهگونهای بود که آب داخل سطر در اتاقی در آن میخوابیدیم یخ میبست.
کودکان روستایی که معمولا سرماخورده بودند، در ایام سرما به جای استفاده از دستمال از آستینهای کت خود به ویژه آستین دست راست استفاده میکردند. آنقدر این کار برای بچهها سهل و شدنی و در مواردی که دماغها اندکی خارش داشت، بسیار مطلوب بود. این کار سبب میشد آستینها صفت شده به گونهای که گویی آهار شده است. آقای شهباز معلم کلاس اول نسبت به وضعیت آستین بچهها حساس بود و هر روز آنها را بازدید میکرد. گمانم با همه سختگیری و حساسیتی که در این زمینه داشت، هیچ آستینی را پاکیزه از آهار ندید. او نه میتوانست سرمای طاقتفرسای زمستان اوغاز را کاهش دهد و نه میتوانست آنها را در برابر سرماخوردگی و زکام ایمن سازد و نه قادر بود به هر نفر یک دستمال بدهد. تازه اگر این کار را هم میکرد، باز هم بچهها ترجیح میدادند برای پاک کردن و خاراندن دماغ خود از آستینهای خود استفاده کنند که بسیار سهلتر و کاراتر از دستمال بود.
حدود ۶ سال بعد یعنی تا پایان اول دبستان هم در همین روستا بودم. سپس از طریق راه کوهستانی با گذر از ده بوانلو، اولاشلو، دره زیلان، تخت سِیل، دره نال به باجگیران رفتیم. اسباب و اثاثیه ما را دو اسب، دو قاطر و چند درازگوش حمل میکرد. که گاهی ما نیز بر آنها سوار میشدیم. راه کوهستانی و نسبتاً دشوار بود و به یاد دارم که صندوقها بر قاطرها حمل میشد و آنها گاهی زیر بار میماندند که با کمک بزرگترها برمیخاستند و ادامه میدادند.
بازگشت به باجگیران
انتقال به باجگیران برای من بسیار مطلوب بود؛ چرا که آنجا محل تولد من بود و پدربزرگ و مادربزرگ بسیار مهربان مادریم که من اولین نوه آنها بودم در آنجا زندگی میکردند. بودن در کنار آن دو و دائیها و خالههای مهربان از خاطرهانگیزترین و شیرینترین دوران زندگی من است. دو سال، یعنی سال دوم و سوم دبستان در باجگیران بودیم. در این ایام هر روز شش نفر (من، دائی اسفندیار (شهید)، دائی بهمن، خاله ماهره، خاله زهره و خاله بهجت) از خانه به طرف مدرسه حرکت میکردیم. به یاد دارم یک بار که دیر رسیدیم، ناظم (مرحوم سرابی) بزرگترها را با زدن چوب به کف دستها تنبیه کرد. این در حالی بود که هم مرحوم پدر و هم مرحوم مادر در همان مدرسه معلم بودند. در بخش باجگیران، یک دبیرستان و یک دبستان وجود داشت. کلاسهای دبستان مختلط بود. مرحوم مادر معلم کلاس دوم و مرحوم پدر معلم یک سال معلم کلاس چهارم بود و سال آخر ناظم مدرسه بود.
ماه محرم در باجگیران
ماه محرم همهی ایران دگرگون میشود؛ از شهرهای بزرگ تا دورترین نقاط کشور. همه و همه عزادار اباعبدالله الحسین (ع) و فرزندان و یاران او هستند. جالب است که معمولاً نمازخوان و بینماز یا متقی و فاجر هر دو عزادار حسین (ع) میشوند. حسین که سفینةالنجاة است خیل بینمازها را هم به مسجد میکشد. باجگیران هم از این قاعده مستثنا نیست. در این ماه و به ویژه در دههی نخست آن حال و هوای دیگری دارد.
من از محدودهی دوسالهی سال ۱۳۴۸ و ۱۳۴۹ سخن میگویم؛ یعنی اواخر دههی چهل شمسی. باجگیرن مسجدی داشت که دیوار به دیوار قنات و با منزل ما نزدیک به صد متر فاصله داشت. من و دائی اسفندیار (شهید عملیات بدر در سال ۱۳۶۲) صبح روز تاسوعا و عاشورا به مسجد میرفتیم. علمی از مسجد برداشته و به پشت بام مجاور قنات میرفتم ـ که به یک سهراه مُشرف بود ـ گاهی این علم حتی پارچهای هم بر سر نداشت و فقط یک تیرچه یا چوب بلند بود؛ ولی ما هر دو دست به چوب دور آن میپریدیم و دور میزدیم و فریاد میکردیم: «حسن ـ حسین»؛ «حیدر ـ علی»؛ «مظلوم ـ حسین»؛ «شهید ـ حسین»؛ «عطشان ـ حسین»؛ و …
با این عبارات دو کلمهای غوغا میکردیم و بچهها یکی یکی به ما ملحق میشدند. اجتماع کودکان و هیاهو و این شعارهای کوتاه خبر آمدن تاسوعا و عاشورا را به همهی مردم میداد. به این ترتیب عزا و عزاداری ویژه این دو روز از اولین ساعات صبح با هیاهوی کودکانهی ما آغاز میشد.
از نخستین شب محرم، منبر و مراسم عزاداری در مسجد شروع میشد. در باجگیران مراسم با سینهزنی و زنجیرزنی همراه بود. مرحوم پدرم ـ که آن زمان نمازی هم نمیخواند ـ پای ثابت نوحهخوانی بود و همه از نوحهخوانیش استقبال میکردند و نغمههایش را بر دیگران ترجیح میدادند. من از حال و هوای مجلس و به ویژه از شیونی که از بالکن مسجد ـ محل استقرار بانوان ـ به گوش میرسید، میفهمیدم که نوحهخوانی پدر حال و هوای مسجد را دگرگون کرده است. همهی مدتی که مرحوم پدر نوحه میخواند، از دل و جان گریه میکردم، از تمام وجودم اشکِ داغ میجوشید و چشانم آنها را بر گونههایم میافشاند. جریان آن اشکهای داغ را که از دو سوی هر چشمم تا گریبانم جریان داشت به خوبی به یاد دارم. این خاطره به اندازهای برایم روشن است که گویی به تماشای کودکی هشت نه ساله نشستهام که از جان میسوزد و به شدت و بیوقفه میگرید.
در آن زمان، باجگیران ملّایی بسیار پیر و فرتوت به نام ملّا حسین داشت. او به همراه همسرش که او را «ددِ خانم» صدا میزدیم، در اطاق سمت راست دالان ورودی مسجد زندگی میکردند. من به جز دو خاطره از ملاّحسین چیزی به خاطر ندارم: یکی دعوایش با بچههایی که در فصل بهار و تابستان بدون اجازهی او به چیدن میوههای درختان مسجد میپرداختند و همراهی او با دستهی عزاداری تا محل یادبود سرباز گمنام و سپس قبرستانِ باجگیران که در این دو جا روضه میخواند. چیزی از روضههایش را به یاد ندارم؛ ولی به خوبی به یاد دارم که با تمام وجود میگریستم. به هر حال، «ددِ خانم» بیش از او در خاطرم است؛ زیرا وی نانپز ما بود معمولاً هر هفته دو بار منزل ما میآمد و چند تنور نان پخت میکرد. گاهی هم ـ که معمولاً تابستانها و در فصل درو ـ باید هر روز برای پخت نان میآمد تا بتواند نان مورد نیاز دروگرها را بپزد. خانمی مهربان و با سلیقه بود. با بیبی طوطی و مادرم مأنوس بود. بیشتر اوقات من یا دائی اسفندیار را دنبالش میفرستادند تا برای پخت نان بیاید. پای تنور قصه و خاطره میگفت و بسیار مواظب بود که در مجاورت تنور به ما آسیبی نرسد.
ملاّ حسین در آخرین سفری که به مشهد رفت مفقود شد و دیگر به باجگیران بازنگشت. پس از آن «ددِ خانم» تنها بود و فراق ملاّ را مویه میکرد. پس از مدتی نزد دخترش در اوغاز رفت و در همانجا فوت کرد. خدا هر دو را بیامرزد.
مراسم عزاداری هر شب پس از مغرب و عشا با منبر آغاز میشد. منبرها به وسیلهی روحانیانی اجرا میشد که در دههی محرم به باجگیران میآمدند. فقط ایام تاسوعا و عاشورا بود که عزاداری شبانهروزی میشد. به یاد دارم که زمانی سید حسن ابطحی به باجگیران آمده و در منزل پدر بزرگ ـ که آن زمان ایشان را یحیی خان اوغازی مینامیدند ـ ساکن بود. این روحانی در تمام مدت تبلیغ در باجگیران در منزل پدربزرگ پذیرایی میشد. من که آن زمان کلاس دوم یا سوم دبستان بودم، گاهی برای بردن چایی یا آب به اطاقی که سید حسن ابطحی در آن بود میرفتم. این شخص برای من بسیار ابهت داشت و ورود و خروج من از اتاق با هیجان ناشی از مهابتی بود که به نظرم میآمد.
بعدها یعنی یک سال قبل از پیروزی انقلاب، یعنی سال ۱۳۵۶ او را در مشهد دیدم. زمانی که در تابستان آن سال با برادرم فرید در مشهد به سر میبردیم. او در مسجد صاحبالزمان دیدیم که سخنرانی مختصری کرد و سپس میکرفن را به پسرش سیدمحمدعلی ابطحی سپرد تا سخنرانی کند. سیدمحمدعلی در آن زمان حدود ۱۷ سال داشت. کاملاً پیدا بود که قصد دارد پسرش در این جلسه، تمرین سخنرانی کند. او نیز با همان حال و هوای نوجوانی و خامیها و پختگیهای خاص دورهی سنّی خودش به سخنرانی پرداخت.
یک بار دیگر سیدحسن ابطحی را در نیمهی دوم دههی شصت در منزلش در مشهد دیدم. گمانم آن زمان منزلش در خیابان مدرس مشهد بود. این بار خود طلبه بودم حدود بیست و پنج سالم بود. نسبت به انقلاب، محافل، نحلههای فکری قم و مشهد حساسیّت خاصی داشتم. شب جمعه بود و ما برای مراسم دعای کمیل به منزلش رفته بودیم. خودش دعای کمیل را میخواند. اتاقها، حیات و راهروها مملو از جمعیت بود. من و دوستانم که گمانم عزیز حیدری، مجید و مسعود حیدری و هادی واسعی هم بودند در راهروی ورودی نشسته بودیم. این بار این شخص در نظرم هیچ مهابت دوران کودکی را نداشت. صدایش هم لطافتی نداشت. ادعا و دکان و … را در کلمات و عباراتی که افزون بر دعا میگفت و در صدائی که از گلویش درمیآمد احساس میکردم. هیچ دعای کمیل به نظرم نمیآمد از فریادها و فراز و فرود صدایش مشمئز میشدم. از اینکه این همه مردم در دکان این آقا جمع شدهاند متأسف بودم. به زحمت تا آخر مراسم را تحمّل کردم. وقتی چراغها روشن شد، صورتش چندشآورتر از صدایش به نظرم آمد. آرزو داشتم هر چه زودتر آنجا را ترک کنیم. پس از ترکِ آنجا از دوستان همراه در باره این احساس پرسیدم هیچیک چنین احساسی نداشتند.
بعدها شنیدم که او را دستگیر کردهاند و کسانی که مطلِع بودند و بساط، ساختمانها و تأسیسات مخفیش را دیده بودند، ماجراها از دکانی که بنام امام زمان (عج) راه انداخته بود برایم گفتند. به هر حال، اکنون از خدای مهربان میخواهم او و دیگرانی را که به جای طریق خلوص و قرب به دکانداری و ریا و دروغ و سپس فساد و تباهی روآوردهاند به راه آورد. آروز میکنم با خشوع و توبه وجود خود را از هر چه غیر خداست پاک کنند و سراسر صفا شوند.
بگذرم. چنانکه گفتم، برگزاری مراسم محرم در باجگیران در شبهای اول تا هشتم محرم منحصر در شب بود. شب و روز تاسوعا و عاشورا و شب یازدهم که آن را « شبِ شام غریبان» مینامند، حال و هوای متفاوتی داشت.
ادامه دارد.
عدالت و احتیاط مرحوم مادر در معلمی
همانگونه که گفتم معلم ما در کلاس دوم مرحوم مادرم بود و در کلاس سوم سرکار خانم رحیمزاده همسر مرحوم کامبیز رحیمزاده که ظاهراً دخترعمو پسرعمو بودند.
به یاد دارم روز نخست که در کلاس مادرم حاضر شدم، برای کاری بلند شدم، دستم را بالا بردم و او را با تعبیر «مامان» صدا زدم. او با جدیت و اقتدار نگاهی به من کرد و با شدت تمام گفت: بشین! و من از آن روز به بعد هیچگاه او را در دبستان اینگونه خطاب نکردم. مادرم ملتزم به دین و بسیار محتاط بود. تا آنجا که به یاد دارم، به دلیل وجود من و کوچکترین خواهرش (خاله ماهره) در کلاس از دیگران میخواست تا سؤالهای امتحان را طراحی کنند. همچنین به یاد دارم که ورقههای مرا برای تصحیح به دیگر معلمان میداد و موقع امتحان هم از دیگران میخواست تا بر نحوه امتحان نظارت کنند. موقع امتحان خود به دفتر میرفت تا برگزاری امتحان به پایان میرسید. یک بار از او پرسیدم چرا چنین میکند. گفت: درسهای تو خوب است و نمرههای بالایی میگیری، برای اینکه نگویند به پسرش کمک کرده از دیگران میخواهم امتحان را برگزار کنند. او اطمینان داشت که من معمولاً بالاترین نمرهها را خواهم گرفت. از این جهت بسیار خرسند بود و به خود میبالید. به عکس مادر، مرحوم پدر هیچ از این احتیاطها نداشت و گاهی سعی میکرد، فرزندش را اگرچه برخلاف مقررات و ضوابط بر دیگران ترجیح دهد.
فاروج
پس از آن، به بخش فاروج رفتیم که امروز به شهر تبدیل شده است. دو سال نیز در فاروج بودیم. یعنی سالهای چهارم و پنجم دبستان. سال چهارم را در دبستان هوشیار به معلمی پدر گذراندم که بسیار سختگیر بود. سال پنجم در مدرسه مختلطی که نزدیک خانه بود، درس خواندم که معلم آن شخصی به نام وکیلی بود. در سال پنجم دبستان با خالهام (ماهره آرمین [اوغازی]) در یک کلاس بودیم. من اصولاً درسخوان نبودم، ولی نمراتم متوسط به بالا و جزء شاگردان ممتاز بودم، ولی خاله ماهره به رغم هوش خوبی که دارد، از نظر تحصیلی متوسط بود. از نظر من هوش درک موقعیت است.
بسیاری هستند که از نظر تحصیلی از نظم و توانائی بالائی برخوردارند، ولی درک آنها از زمان، محیط و موقعیت در حد انتظار نیست. خاله ماهره از این نظر بسیار باهوش و سطح ادراک بالائی دارد. او از اولین افراد خانواده است که به پیروان امام خمینی (ره) پیوست و با تحفظ بر حجاب و شئون دینی در دوران دبیرستان در زمره پیشروها در این زمینه بود. او اکنون هم هوش سیاسی و اجتماعی قابل توجهی دارد و از این نظر در میان خانواده ممتاز است. خاله ماهره پیرو و ارادتمند رهبری است و هر کس از مسئولان و سرشناسان نظام اندکی از مسیر انقلاب و رهبری فاصله بگیرد، به وسیله او رصد میشود. شاید از همین روست که نمودهای آقای هاشمی رفسنجانی در نظر او نامطلوب و در مواردی ناشایست است. در مقابل احمدینژاد را فردی انقلابی، وارسته و در مسیر امام و رهبری معظم انقلاب میداند و او را حمایت میکند. فرزندان خاله نیز از این نظر به مادر شبیه هستند و نسبت به نظام و انقلاب و اسلام حساسیتهای خاصی دارند.
میتوانم دوران حضور در فاروج را پررنج و نامطلوب بخوانم، عوامل بسیاری در آنجا بود که این داوری را سبب میشد. شاید روزی به تفصیل به آنها بپردازم.اواخر اقامت در فاروج بود که پدرم از آموزش و پرورش به تربیت بدنی منتقل شد. و مادر کماکان معلم بود.
قوچان
پس از فاروج به قوچان رفتیم. دوره راهنمایی را در قوچان گذراندم. قوچان محل اقامت مطلوبی برایم نبود. من با زمینهای روستایی وارد این شهر شدم و در طول سه سال اقامت در این شهر، به ضرورتهایی رسیدم که بیسابقه بود.
از جمله برای مقاومت در برابر خشونت نوجوانان هم سن و سال، دوستانم را به گونهای سازمان داده بودم که در سال سوم سه وزیر داشتم. مجید رمضانپور که بسیار صمیمی، شجاع و فداکار بود وزیر سمت راست. شاملو وزیر سمت چپ. دیگری که گمانم نامش بندیان بود وزیری بود که پشت سر من حرکت میکرد. بندیان توان جسمی چندانی نداشت؛ ولی دوست ما بود و میخواست همراه ما باشد. ما در برابر تهاجم دیگران از یکدیگر حمایت میکردیم. به ویژه آنها از من و بالاخص حمایتهای شگفت و فداراکارانه مجید رمضانپور از من. به یاد دارم گاهی که تعدادی با زنجیر و اشیا دیگر قصد حمله به من را داشتند، او مرا کنار میزد و یک تنه و با دست خالی با همه آنها درگیر میشد. یادش گرامی.
گنبد
پس از قوچان به گنبد نقل مکان کردیم. بهار سال دوم حضور در گنبد بود که مادر و کوچکترین برادر و خواهر را در یک سانحه رانندگی از دست دادم. این حادثه تأثیرات عمیقی بر زندگی من گذاشت.
قوچان
پس از این واقعه از پدر و برادر و خواهرهایم جدا شده و نزد پدر بزرگ و مادر بزرگ مادریم که به قوچان آمده بودند رفتم. ادامه سال دوم و سوم دبیرستان را در قوچان گذراندم. یکی دو ماه از سال چهارم هم قوچان بودم.
گشت و گذار
معمولاً برای گشت و گذار به درّهی شمخال میرفتیم. البته به روستای شاهرک که مرحوم خاله عذرا ـ خالهی مادرم ـ و مرحوم خاله سارا ـ خالهی پدرم ـ در آنجا ساکن بودند نیز میرفتیم. همچنین گاهی به بردر که روستای آقای بهمن همراهی ـ همسر خاله ماهره ـ بود؛ و نیز به اوغاز هم سر میزدیم.
عکسی از گردش در اطراف روستای بردر وجود دارد که میتواند علامت علاقهی من به لباس روحانیت پیش از انقلاب انقلاب باشد. این عکس در سال ۱۳۵۶ گرفته شده است. من بلوز شلواری لی، ساعتی ورزشی ـ دارای کورنومتر ـ نیمچکمه و شالی که آن را به صورت عمامه بر سر پیچیدهام بر تن دارم. تفنگ بادی ۵/۵ چینی هم متعلق به دائی شعبان است که بیش از هر کس، من از آن استفاده کردهام. گمانم هنوز هم این تفنگ باشد؛ ولی دیگر فنر آن نای چندانی ندارد و حالت ارتجاعی خودش را از دست داده است.
گنبد
در ادامه به گنبد بازگشتم که با سال ۱۳۵۷ مصادف بود. سال آخر دبیرستان با ماجراهای انقلاب اسلامی همراه بود.
پس از اتمام تحصیلات متوسطه به مدت یک سال یعنی سال ۱۳۵۸/۱۳۵۹ به همراه دو دائیام مرحوم شهید اسفندیار اوغازی و بهمن اوغازی در مشهد بود. آنها دانشجوی دانشسرای تربیت معلم بودند و من کاری نداشتم.
تهران
بهار یا تابستان ۵۹ چندماهی به همراه یکی از دوستانم به نام غلامرضا شاهینی با هدف ثبت در کلاسهای تقویتی برای کنکور به تهران آمدیم. در یکی از کلاسها ثبت نام کردیم و مدتی کلاس میرفتیم. این کلاسهای نظم و ترتیب درستی نداشت و ما از روند آن راضی نبودیم. از این رو ثبت نام را لغو کردیم و کلاس را کنار گذاشتیم و به گنبد بازگشتیم.
گنبد
در اوایل تابستان ۵۹ به اتفاق برخی دیگر از دوستان از جمله حبیب نیاکان، اکبر برزا، و غلامرضا شاهینی به عضویت سپاه درآمده و ابتدا در اردوی آموزشی که مرکز آن در اردوگاه پیشاهنگی مینودشت بود شرکت کردیم. پس از آن به مدت شش ماه در سپاه بودم. هنوز سه ماهی از حضور ما در سپاه نگذشته بود که با حمله صدام به ایران جنگ هشت ساله شروع شد. البته پیش از آن هم جنگ بود، اما جنگها داخلی بود، ولی از آن پس همه کشور به خود حالت جنگی گرفت.
غلامرضا و حبیب و سپس اکبر از سپاه رفتند و قرار بود مرا به دوره فرماندهی بفرستند. یک بار هم ما را به قرارگاه ساری اعزام کردند. شاید حدود پنج نفر بودیم که برای آموزشهای ویژه در مرکز استان انتخاب شده بودیم، ولی گویی آمادگی لازم برای اجرای برنامههای پیشبینی شده نبود. از این رو ما به گنبد بازگرداند و طولی نکشید که از سپاه استعفا کرده و در همان گنبد به همراه دوستی به نام شاهینفر دروس مقدماتی حوزه علمیه را نزد مرحوم آقای ابراهیمی مدیر مدرسه گنبد آغاز کردم.
نیشابور
قم
آغاز اقامت در قم
آغاز تحصیل
ثبت نام در مرکز مدیریت حوزه
نخستین امتحان رسمی حوزه
پوشیدن لباس روحانیت برای نخستین بار
همهی لباسی که بر تن کردم قرضی بود؛ به جز عبایی قهوهای نسبتاً تیره که کهنه و مندرس بود. این عبا یک سال قبل از سوی یک طلبهی قدیمی به من هدیه شده بود. عبایی که برخی اوقات آن را میپوشیدم تا به تدریج به لباس روحانیت عادت کنم. امّا پوشیدن همهی لباس روحانیت یکجا هیچوقت اتفاق نیفتاده بود.
آن روز، همهی لباسها را وکیلی (همحجرهایام که طلبهای تنکابنی بود) فراهم کرد. گمانم قبای سرمهای مال خودش بود، پیراهن و عمامه را نیز از این و آن گرفت. برای بستن عمامه به همراه وکیلی به مدرسهی فیضیه رفتیم. او طلبهای به نام علوی سراغ داشت که در پیچیدن عمامه ماهر و باسلیقه بود. علوی با خوشرویی تمام از ما استقبال کرد و در کمال سلیقه و ظرافت عمامه را پیچید. آنگاه با وکیلی به عکاسی (گمانم نامش هما بود) رفتیم.
وکیلی خودش طلبهای آراسته بود و به آراستگی اهمیت میداد. او با مهربانی و سلیقه فراوان ماجرای پوشیدن لباس روحانیت و نخستین عکس مرا با لباس روحانیت کارگردانی و مدیریت کرد. او از اینکه مرا آنگونه که میخواست، آراسته و جلوی دوربین نشانده خرسند و خندان بود.
مشهد
قم
…
زندگینامه علمی
پس از پایان تحصیلات متوسطه در رشتة فیزیک و ریاضی به سال ۱۳۵۷ – ۱۳۵۸ ابتدا سال ۵۸ – ۵۹ را در مشهد مقدس گذراندم. سپس به گنبد کاوس بازگشته و پس از کمتر از یک سال به قم هجرت کردم و در ۶۱-۶۰ وارد حوزه علمیه قم شدم. ابتدا به مدت سه سال به طور آزاد درسهای حوزه را از استادان مختلف آموختم و پس از سه سال در حوزه ثبت نام کرده و قبول شدم. دروس سطح را در سال ۶۹ به پایان رسانده و سپس دروس خارج را آغاز کردم…
دروس خارج
درس اصول فقه آیت الله شیخ حسین وحید خراسانی
درس فقه آیت الله شیخ فاضل لنکرانی
درس فقه آیت الله شیخ جعفر سبحانی
درس فقه آیت الله شیخ عبدالله جوادی آملی
درس فقه آیت الله سید محسن خرازی
در سال ۷۱-۷۰ در دوره های تربیت محقق و مدیر و مبلغ شرکت کرده و به مدت دو سال دوره عمومی آن را گذراندم و سپس یک سال دوره تخصصی اصول و فقه مقاران را بر اساس کتاب اصول الفقه المقارن سید محمد حکیم و الاعتصام بالکتاب و السنة آیت الله جعفر سبحانی را گذراندم. همزمان با طی دورة تخصصی اصول و فقه مقارن مسئولیت آموزش این مرکز نیز به من سپرده شد. این دوره ها پس از مدتی به نام رشته های تخصصی فرق و مذاهب اسلامی از سوی حوزه علمیه قم به رسمیت شناخته شد.
پژوهش
- مسئله شناسی حوزة علوم و معارف قرآنی
- ساختار درختی علوم و معارف قرآنی
- معیار پژوهش قرآنی (مقاله)
- روش پاسخدهی به شبهات و تعامل با شبههگران (مقاله)
- شاخصهای مطلوب قرآنی
![]() |
سعید بهمنی



آخرین نظرات