داستان بلوچستان (خاطرات اولین سفر تبلیغی علی)

تصوير داستان بلوچستان

«به توصيه پدر و با وجود مخالفت مدرسه، برای تبلیغ بلکه یادگیری تبلیغ راهی سیستان و بلوچستان شدم. امر پدر با علاقه من به تبليغ همراه شده بود. پدرم گفت باید بروی و یاد بگیری، از همین الآن نه اینکه سطح و خارج تحصيلاتت تموم بشه ندونی چی کار باید بکنی! پدر فقط بر خود تبلیغ تأکيد داشت و جايش را تعيين نکرد که کجا بروم. برگه‌ای که از طرف گروه تبلیغی محمد رسول اللهصلی الله علیه و آله به تابلوی مدرسه نصب شده بود اولین راهنمای من شد. شنبه 11 آبان به همراه گروه راهی ایرانشهر شدیم…»

خاطرات این سفر رو به صورت روزانه تاجایی که تونستم برای خودم نوشته بودم ، اما به سفارش رفقایی که دست اندر کار نشریه مدرسه هستند، گزیده ای از خاطرات رو تحت عناوینی نوشتم که به صورت فایل حاضر در اومد. از این حدود 20 صفحه، سه عنوان به نام های: «تبلیغ اوّلی»، «المُجَز جوابش رو داد»، و «طلبه ها می آیند»، رو دوستان لطف کردند و در نشریه چاپ کردند.

برای دهه تبلیغی صفر میزبان ما در روستای محل تبلیغ تماس گرفت و دعوت کرد مسئول گروه تبلیغی محمد رسول الله صلی الله علیه و آله هم همین طور اما  متأسفانه مدیر مدرسه به هیچ وجه راضی نشد!

بعد از بازگشت از سفر، گروه از اعضا گزارش خواست، من هم با کمی تأخیر«داستان بلوچستان» رو تحویل آقای سجادی مسئول گروه دادم ، که استقبال کردند و در سایت گروه منتشر کردن البته با کمی دخل و تصرف! http://jahadi110.ir/fa/index.php/khaterat

متن کامل «داستان بلوچستان» رو می تونید از طریق لینک اون دریافت کنید. = ،،داستان بلوچستان،،

منتظر نظرات خوانندگان محترم هستم.

VN:F [1.9.13_1145]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)

جالب بود. قلمتان هم خوبه

از ابراز لطف شما متشکرم.