باز باران

کودک عزادار گریان

باز باران پر ز ناله

می‌خورد بر بام خانه

یادم آرد کربلا رادشت پر شور و بلا را

گردش یک ظهر غمگین

گرم و خونین

لرزش طفلان نالان

زیر تیغ و نیزه‌ی کین

آن صدای گریه‌های کودکانه

واندر آن صحرای سوزان

می‌دود طفلی سه‌ساله

پر زناله، دل‌شکسته، پای خسته

باز باران قطره قطره می‌چکد از چوب محمل

وای باران، وای باران، اشک‌باران

در غم جانکاه یاران

برادر ارجمندم جناب آقای دکتر علی‌اصغر غفوری این شعر را که سروده یکی از همکارانش است، از یاسوج برایم فرستاده است.

زیبا بود . . .