سفر نوروزی سال ۱۳۹۱ (مستند تصویری)

  • دسته: یادداشت
  • سعيد بهمنی
  • بازدید: 2,065 views

زودتر از هر سال28 / 12 / 90
هر سال در آستانه‌ی سال نو به اتفاق عمو و عمه‌ها سفر می‌رویم. معمولاً این سفر به سوی مشهدالرضا (ع) است. حاج مادرِ (مادر بزرگ مادری) پدر در مشهد زندگی می‌کند. او تنها بازمانده از سلسله‌ی والدین پدر است. پدرمان او را خیلی دوست دارد. او نیز در میان بیش از سی نوه علاقه‌ی خاصی به پدر دارد که بزرگترین نوه‌ی اوست. امسال قرار بر این شد که به جای جادّه‌ی شاهرود سبزوار از سمت مازندران به مشهد برویم.

پدر و عمو مایل بودند از مسیر جاده‌ی شمال به مشهد برویم تا افزون بر اینکه با برخی از دوستان قدیمی خود  دیدار می‌کنند، در قوچان به زیات مزار مادر بزرگ (پدری) هم برویم.
تقسیم کار
امسال همچنین زودتر از هر سال یعنی روز پنج‌شنبه ۲۶ اسفند سفر خود را آغاز کردیم. قرار بود ما و عمه نرگس و خانواده‌اش از قم حرکت می‌کردیم و در راه به عمو فرید ملحق می‌شدیم. در آغاز سفر بابا از من خواست خاطرات سفر را بنویسم و از محمد و یحیی هم خواست با دوربین سفر را مستندسازی کنند.
ایستگاه مهتاب
اولین توقف ما در ایستگاه مهتاب بود که نخستین جایگاه سوخت بعد از قم در آنجاست. با عمه قرار گذاشته بودیم آنجا با یکدیگر همراه شویم. داداش محمد رفت تا بنزین بزند و بقیه به سمت نمازخانه رفتیم تا اولین نماز مغرب و عشای سفر را بخوانیم. در آنجا عمو غفوری (همسر عمه نرگس) را دیدیم. همینکه پدر به نماز ایستاد صفی تشکیل شد و جماعت قابل توجهی شکل گرفت. پس از نماز، یحیی (برادر کوچکتر من ـ ۱۰ ساله) اجازه گرفت و به ماشین عمه‌جان رفت تا با یحیی غفوری که یک سال از او بزرگتر است با هم باشند.
بنویس «عموی ورزشکار»
۲۶ / ۱۲ / ۱۳۹۰
 ملاقات با عمو، اوایل جاده‌ی فیروزکوه.


اولین دیدار با عمو در مقابل رستوران سنّتی زیتون، ساعت ۲۳ و ۸ دقیقه‌ شب جمعه، چند کیلومتر آن طرف‌تر از پلور در جاده‌ی فیروزکوه بود. دو برادر و بقیه به گرمی با یکدیگر احوال‌پرسی کردند. ناگهان متوجه شدم که عمو با پیراهن آستین‌کوتاه از ماشین پیاده شده است. فکر کردم هوا گرم است؛ ولی وقتی پیاده شدم، از سوز و سرمای شدید به خودم لرزیدم.
الان هم که پس از سلام و احوال‌پرسی و عکس یادگاری، داخل ماشین مشغول نوشتن هستم، هنوز از سرما می‌لرزم، اما ماشاءالله به عمو! انگار سرما به او اثری نداشت. گفتم: عمو سرما نمی‌خوری با پیراهن آستین کوتاه بیرون آمده‌ای؟
همین‌جا یعنی در ساعت ۲۳ و ۸ دقیقه‌ی شب جمعه ۲۷ / ۱۲ / ۱۳۹۰ بابا دفترچه‌ی یادداشت خود را به من داد تا ماجرای سفر نوروزی سال ۱۳۹۱ را بنویسم.بنویسم تا من هم دست به قلم شوم که به عقیده‌ی بابا، یکی از مهارت‌های لازم برای هر طلبه نویسندگی و خوب نوشتن است.
همینکه عمو فهمید قرار است ماجرای سفر را بنویسم، گفت: بنویس عموی ورزشکار. باید همین جا بگویم توصیه‌ها سبب می‌شود که تاریخ به نفع برخی نوشته و تحریف شود و بقیه‌ی ماجراها. هر چند من هم می‌خواستم آن‌گونه که عمو می‌خواست بنویسم؛ ولی مگر کسی باور می‌کرد؟ آن وقت باید پاسخ خیلی‌ها را می‌دادم که از کی تا حالا عمویت ورزشکار شده که ما نمی‌دانستیم.
خوش‌سفر
این را هم بگویم. از حق که نگذریم، این عمو هرچند ورزشکار حرفه‌ای نیست؛ ولی تا بخواهی خوش‌سفر است و لحظاتی که با او هستیم برای همگی لحظاتی مفرِّح و رضایت‌بخش است؛ ولی از ورزش و اینجور چیزها خبری نیست. مگر استخر و سونا و مانند آن که خیلی مطلوب و گورای وجودش است.
بعدا شاید گفتم که او از جانبازان دفاع مقدس است و چیزی نمانده بود که پای راست خود را بر اثر اصابت راکت هواپیما در منطقه دهوک عراق از دست بدهد؛ ولی خدا با او یار بود که او را به سرعت با چرخبال به کرمانشاه منتقل می‌کنند و پس از چند سال بستری شدن و انجام عمل‌های جراحی فراوان توانستند کمی به ران درهم‌شکسته‌ی او سروسامانی بدهند.
بگذرم، خیلی زود عمو هم فهمید که باید خودش را بپوشاند و سراغ کاپشنش رفت. از این رو، فرصت نشد از او با آستین کوتاه عکس بگیریم. تازه اگر عکس هم می‌گرفتم، عکس که دما را نشان نمی‌دهد تا فهمیده شود که او در چه هوایی، تابستانی رفتار می‌کند. عکسی که اینجا هست پس از عقب‌نشینی وی در برابر سرما است.در این عکس به ترتیب از سمت راست: محمدحسین بهمنی (پسر عمو)؛ فرید بهمنی (عمو)؛ و محمد بهمنی (داداش) هستند. بقیه از گزند سرما به ماشین پناه برده و برخی حتی در داخل ماشین هم خود را با پتو و لباس‌های گرم پوشانده‌اند.
عمو اگرچه سرمای زمستان را جدی گرفت و لباسش زمستانی شد؛ ولی عموی ما تا بخواهی دل و جانش بهاری است و با او فضا بهاری و دلنشین می‌شود.
در جاده‌ی فیروزکوه
الان ۲ و ۳۰ دقیقه پس از نیمه شب، روز ۲۷ اسفند سال ۱۳۹۰ است. ماشین ایستاد، بابا و داداش با عمو تلفنی صحبت می‌کنند. گویا عمو خوابش گرفته. حدود سه ساعت است که با عمو هم‌سفر شده‌ایم. از قم با عمه و آقای غفوری حرکت کردیم و حالا آنها به دلیل مشکلی که برای رادیاتور اتومبیلشان پیش آمده توقف کرده و عقب مانده‌اند.
با فاصله‌ی اندکی با عمو از جاده‌ی فیروزکوه به سمت ساری حرکت می‌کنیم. عمه به پدر زنگ زد و خبر داد که مشکل اتومبیل آقای غفوری حل شده و راه افتاده‌اند. آنها حدود دو ساعت از ما عقب افتاده‌اند. پدرم سرِ شب به دوستش آقای برزا در گرگان خبر داد که قصد داریم به گرگان برویم و گفت اگر زود رسیدیم زنگ می‌زنم و خانه خواهم آمد، اگر دیر رسیدیم، مزاحم نمی‌شویم و صبح خواهیم آمد؛ ولی آقای برزا اصرار کرد که هر وقت آمدید زنگ بزنید تا بیایم و شما را به خانه ببرم و تأکید کرد که «هر وقت که رسیدید». پدر هم قرار گذاشت موقع رسیدن فقط پیامکی برای وی بفرستد، اگر بیدار بود چه بهتر، در غیر این صورت، همان صبح به منزلشان برویم.
گرگان
مسجد حضرت اباالفضل (ع) گرگان
ساعت ۳ و ۳۷ دقیقه وارد گرگان می‌شویم. کنار میدان بزرگ ورودی شهر، جلوی مسجد حضرت اباالفضل (ع) می‌ایستیم. محمد که از ساعتی قبل راننده ماشین عمو بود، پیاده می‌شود و داخل مسجد می‌رود تا ببیند اوضاع برای ماندنِ شب چطور است. سال پیش همین موقع از شب، در همین مسجد گذراندیم. چشمه‌ای است از مهمان نوازی گرگانی‌ها. تمام امکانات و نیازهای مسافران را در خود دارد. چراغ روشن، بخاری‌های گرم، حمام و سرویس بهداشتی، آب‌ جوش صلواتی و … . مانند آن را در مسیرها و شهر های دیگر ندیده‌ایم. البته حتماً مانندی دارد، و بلکه بهتر از آن. اما در مسافرت هایی که ما به جنوب و شمال از مسیرهای مختلف داشتیم چنین مسجد و امکانات مهیّایی ندیدیم. محمد خبر می‌دهد که مسجد جا ندارد. بعید هم نبود. اینجا بیرون مسجد به سختی جای پارک پیدا می‌شود. امشب حضرت اباالفضل (ع) از همه جای ایران مهمان دارد!
خانه‌ی دوست کجاست؟
راه می‌افتیم و پدر به آقای برزا پیامکی (فقط کلمه‌ی سلام) می‌فرستد. ساعت: ۳:۴۵ پس از نیمه شب است. در این فکر بودم که به احتمال زیاد، ایشان خواب‌اند و احساسم این بود که پدر فقط به دلیل اصراری که فرموده بودند پیام را فرستاد؛ ولی ایشان فوراً تماس می‌گیرند و اصرار می‌کنند که بایستیم تا خود بیایند و ما را تا منزل راهنمایی کنند. با درخواست مصرّانه‌ی پدر نشانی را می‌دهند، ولی باز می‌گویند که سر میدان آخر منتظرتان هستم.

برای مشاهده تصاوير در اندازه بزرگتر با غلطک ماوس يا چپ‌کليک بر روی آن کليک کنيد.

VN:F [1.9.13_1145]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)