«حُسن» و «ملاحت»

«به مناسبت میلاد رسول اکرم (ص)»

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری  به اتفاق  جهان  می‌توان  گرفت

امتحان انشای سال چهارم دبیرستان بود. امتحانات نهایی سال ۱۳۵۸ گنبد در دبیرستان شریعتی برگزار می‌شد. همه‌ی دبیرستانی‌ها آماده بودند تا یکی از آخرین امتحانات دوران تحصیلی دبیرستان را بگذرانند. من هم مثل دیگران آماده بودم تا ورقه‌ی امتحان را دریافت کنم. پنجره‌ها باز بود. صورت گرم جوانان فارس و ترک و ترکمن با نسیمِ صبح بهاری نوازش می‌شد. سکوت و سکونی نسبی برقرار بود. هرچند گام‌های شمرده شمرده‌ی ممتحنان با ضرباهنگی مانند تیک‌تاک‌های متفاوت چند ساعتِ دیواری، بر فضا سنگینی می‌کرد. ورقه‌ها توزیع شد. دو موضوع برای نگارش پیشنهاد شده بود:
یکم : ـ (موضوعی کلیشه‌ای که اکنون آن را به یاد ندارم)
دوم: حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت
یکی از دبیران توضیح داد که انتخاب موضوع اختیاری است و یک ساعت و نیم فرصت دارید تا انشای خود را در باره‌ی یکی از موضوعات بنویسید و پاکنویس کنید. موضوع کلیشه‌ای که هیچ مرا جذب نکرد. مرادم از موضوع کلیشه‌ای چیزی مثل «علم بهتر است یا ثروت» و مانند آن است؛ ولی این بیت، به رغم اینکه برایم سراسر مبهم بود، مرا به خود می‌خواند. بدین معنی که از سویی تردید داشتم که آن را درست می‌خواندم یا نه؟ و از سوی دیگر، اگر به اجمال می‌دانستم که «حُسن» به معنی «نیکی» است؛ معنی «ملاحت» و «اتفاق» را درک نمی‌کردم و تصویر روشنی از «اتفاق حسن و ملاحت» نداشتم. بماند که اصلاً نمی‌دانستم این بیت سروده‌ی کیست و برای چه و در باره‌ی چه چیزی آن را سروده است؟ از توضیح‌دهنده خواستم بیت را برایم بخواند. او با تأنّی برای همه بیت را قرائت کرد. پس از قرائت او بود که اندکی شخصیت کلمات را احساس کردم.
دیگران پس از اندکی تأمل شروع به نوشتن کردند. پس از حدود نیم ساعت به پاکنویس نوشته‌ها رسیدند. حدود ۴۵ دقیقه از شروع امتحان گذشته بود که برخی ورقه‌های خود را تحویل داده و محل امتحان را ترک کردند؛ با این حال، هنوز دست به قلم نبرده بودم؛ چرا که به موضوع کلیشه‌ای هیچ اقبالی نداشتم و هنوز قادر به درک و تحلیل موضوع برگزیده‌ام نبودم.
اصرار من در نفوذ به معنی بیت و تأمّل نسبتاً فراوان در باره‌ی آن، اندک اندک باب معانی را به رویم گشود و به تدریج قلمرو معنایی و هندسه‌ی درونی بیت برایم روشن و روشن‌تر شد.
دریافتم که «حُسن» به معنی «نیکویی» است؛
«ملاحت» هر معنایی که داشته باشد، مفهومی مکمّل و متمم برای «حُسن» است؛
«اتفاق» یعنی «اتحاد، وحدت و همراهی»؛
«حُسن» و «ملاحت» ناب و بی‌نقص مراد شده است؛
کمالِ «حُسن» و «ملاحت» و کمالِ وحدت و همراهی به اندازه‌ای شگرف و شگفت است که سبب جهانگیری آن شده است؛
مصرع نخست تمهیدی است برای بیان امری شامل و فراگیر در مصرع دوم؛
«جمله‌ی پس از آری» یک قانون و قاعده‌ی کلی در قاموس هستی یا دست‌کم در قاموس تعامل اجتماعی انسان است؛
در نهایت دریافتم که باید به تفسیر و تبیین مصادیق «حسن» و «ملاحت» و ارائه‌ی تصویری روشن از «اتفاق شگرف و شگفت» آن دو بپردازم.
اکنون به دنبال مصداق «حُسن» و «ملاحت» بودم تا دست به قلم برده نگارگری را آغاز کنم. باید طرحی برای این تصویر برمی‌گزیدم که مخاطب را به تماشاگه راز آن برساند.
در کرانه کرانه‌ی ذهنم سیر کردم. به دنبال معنی و مصداقی بودم که همه‌ی «حُسن» و همه‌ی «ملاحت» را یکجا و بی کم و کاست داشته باشد. اگر احتمال ذرّه‌ای کاستی در «حُسن» یا اندکی نقص در «ملاحت» داده می‌شد، دیگر مطلوب من نبود؛ زیرا چنین «حُسن» و «ملاحتی» توان جهانگیر شدن نداشت. من شیدای «حُسن» و «ملاحت»ی شده بودم که به نهایت کمال و تمامیّت رسیده و فقط برای عالمگیر شدن به «اتفاق» نیاز دارند؛ بی‌آنکه مصداق عینی‌تر آن را یادکرده و به شهود آن نشسته باشم.
با اصرار بر این سیر، سرانجام ذکر دو وجود گرامی در ضمیرم جان گرفت. به دو مصداق اتمّ و اکمل برای این دو مفهوم رسیده بودم. محمد (ص) را همه‌ی «حُسن» و علی (ع) را همه‌ی «ملاحت» دیدم. ذکر این دو وجود چنان دل از من ربود که هیچ معنی دیگری یارای هماوردی با آن را نداشت. این کشف مبارک مرا به شهود معانی کشاند و این بیت حافظ مرا به حسن محمدی (ص)و ملاحت (ع) علوی گره زد.
من و هم‌کلاسی‌هایم از امتحان فارغ شده بودیم. آنها فارغ شده و سالن را ترک می‌کردند؛ ولی من فارغ شده و مانده بودم؛ چه ماندنی! در ظاهر، پشت میز و بر روی نیمکت آرام گرفته بودم؛ ولی همه‌ی وجودم در سیر و بی‌قراری بود.
آسوده بر کنارم، چو پرگار می‌شدم
دَوَران چو نقطه، عاقبتم در میان گرفت
من به محاصره‌ی نهایت آنچه می‌جستم درآمده‌ بودم؛ ولی در آغاز نگارش بودم. هرچند در ابتدای مواجهه‌ی با موضوع، ذهنم به آسمانی بی‌ابر، ابری بی‌باران، و گیاهی خشک و بی‌حاصل می‌ماند؛ ولی حالا، به آسمانی آکنده از ابر، ابری سرشار از بارش و دشتی سرسبز می‌ماند که پیاله‌ی برگ‌هایش سرشار از ژاله‌ها بود. درونم به غزل آمده بود. اکنون نسبتِ جوهرِ قلم من با برگه‌ای که باید روی آن می‌نوشتم, نسبت آبشاری بلند بود که تمنای نزول بر زمین و روان شدن در پیچ و تابِ رودی را داشت که به دریا می‌پیوست. گویی انگشتانه‌ی معرفت من طغیان کرده و اطلس وجودم جز با پیوستن به اقیانوس، آرام نمی‌گرفت.
وقتی آماده‌ی نوشتن شدم شماری کمتر از انگشتان دست در سالن مانده بودند. تازه احساس می‌کردم قلمی در دست دارم که باید با آن بنویسم و برگه‌ای پیش روی من است که باید بر آن بنگارم. معانی بی‌شماری در کتیبه‌ی هستی‌ام ثبت شده یافتم که باید آن را بر کاغذ روایت می‌کردم.
دقیقاً ۵۵ دقیقه در باره‌ی موضوع فکر کرده بودم. وقتی گرمِ نوشتن شدم، هیچ دانش‌آموزی در سالن نمانده بود. همه پیش از مهلت مقرر (یک ساعت و نیم)، مطالب خود را در باره‌ی همان موضوع کلیشه‌ای نوشته، پاکنویس کرده و برگه‌هایشان را تحویل داده بودند. حالا من بودم و همه‌ی ممتحنان. ممتحنان نیز یک یک سالن را ترک کرده و به دفتر رفتند، گمان می‌کنم نماینده آموزش و پرورش برای امتحان نهایی مانده بود و یکی از دبیران که علاقه و احترامی نسبی به من داشت. در عین حال، او نیز پی در پی از من می‌خواست که عجله کنم که همه رفته‌اند؛ عجله کنم که بتوانم در وقت قانونی مطالب را به پایان ببرم. در آخر هم تذکر داد که در مهلت مقرر برگه را از من خواهد گرفت. هرچند پنج دقیقه هم به مهلت مقرر افزود.
در من امّا، بارش معانی آغاز شده بود، قلمم بر برگه می‌تاخت و می‌نگاشت. در نظر من، مخاطبِ بیت و مصداق «حُسن» حقیقت محمدی (ص) و «ملاحت» علوی (ع) بود و «اتفاق» این دو سبب عالمگیر شدن. از این رو، نوشتم که محمد (ص) حُسن است و علی (ع) ملاحت. همگرایی و اتحاد این دو گوهر هستی از مرز اخوت گذشت و به این‌همانی رسید؛ تا آنجا که پیامبر علی (ع) را «جانِ خود» خواند. هیچ اتحادی برتر و زیباتر از این هماهنگی و همراهی سراغ داری؟ این «اتفاق» نهایتِ افق همگرایی و نمای تمام عیار همبستگی است.
این معانی مرا تا تاریخ صدر اسلام برد. به تماشای نقش‌آفرینی آنان نشستم. از آغاز شکل‌گیری اسلام تا زمانی که پیامبر (ص) سر بر دامن علی (ع) نهاده به دیدار رفیق اعلی شتافت. آغاز و انجامی آکنده از تجلیّاتِ «اتّحادِ» «حُسن» و «ملاحت».
عبور از استعاره‌های این بیت و رسیدن به آن نمونه‌های برتر، هرچند در سیر و سلوک باطنی آتش حبّ پیامبر اکرم (ص) در وجودم را شعله‌ور ساخت و مرا به معراج ذکرِ امیرمؤمنان (ع) برد؛ ولی با صرف نظر از سیر درونی، من از همه عقب مانده بودم.
از تعالیم پیامبر اکرم (ص) و دلدادگی علی (ع) به او و تعالیمش نوشتم و در آن نوشته نتیجه گرفتم که اتحاد محمّدی و علوی، توحید و اسلام را عالمگیر ساخت. اتحادی که همه‌ی «حُسن» را با «ملاحت» پیوند زده و زیباترین و پرشکوه‌ترین شیدایی را پدید آورده بود. به این ترتیب، سروده‌ی حافظ را با مستندات تاریخ صدر اسلام و آثار آن تا کنون تأیید کردم.
هر آنچه می‌شد، نوشتم و در پنج دقیقه‌ی آخر به پاکنویس پرداختم. حالا مهلت مقرر هم تمام شده بود. دبیری که تا آن زمان مرا همراهی کرده بود؛ بی‌قرار بالای سرم ایستاده بود، نگاهی به ساعت می‌کرد و نیم نگاهی به نوشته. او اطمینان داشت که این نوشته با همه‌ی نوشته‌ها متفاوت است؛ ولی وقت گذشته بود پنج دقیقه بیش از مهلت مقرر هم در حالی که یک طرف برگه‌ای را که می‌نوشتم در دست گرفته بود، صبوری کرد؛ ولی سرانجام تاب نیاورد و برگه را برداشت و من از نوشتن بازماندم؛ در حالی که چند خط آخر درشت و از خط زمینه فاصله گرفته و بخش پایانی مطالبم ناقص مانده بود.
او برگه را برد و من حرفی برای گفتن به او نداشتم. بیش از نیم ساعت فقط من و او در سالن امتحان بودیم. وقتی نتایج امتحان سال چهارم را مرور می‌کردم؛ آنها به این نوشته‌ای که سطور آخرش دچار اختلال و نقص بود نمره‌ی (۱۹) داده بودند. معلوم بود که شایسته‌ی بیش از این بوده است. این نمره از بیست هم گرامی‌تر بود؛ زیرا می‌توانستند به دلیل خوش‌خط نبودن سطرهای آخر و ناقص بودن آن تا چهار امتیاز از آن کسر کنند؛ در حالی که فقط یک امتیاز از آن کسر کرده بودند. به هر حال،‌ آن نوشته تجلّی وحدت در مصادیق آسمانی را به تصویر کشید و به اهدافی که آن زمان داشتم وفا کرد.

باسلام و عرض خسته نباشید خدمت استاد گرامی :
آقا چشم ما دیگه آب آورده باید یک سری به تیمارستان بزنم والا . پس این مقاله ما چی شد ؟!!!
راستی اگر وقت دارید متن جوابی که شفاهاً به من دادید را کتاباً هم بنویسید تا استفاده ای نماییم ممنون می شم .
با تشکر