هرچند که سبز رفته‌ای نامت را ؛ با هر قلمی که می‌نويسم سرخ است

  • دسته: خاطره
  • سعيد بهمنی
  • بازدید: 2,164 views

هادی فردوسیچند روز پيش پيامک داد که «برای شعرخوانی در همايش غدير به قم خواهم آمد». ديروز جمعه 20/ 8/ 1390 پيامک داد و تماس گرفت که قم هستم و به ديدارم آمد. قبلاً گفته بود که افزون بر ديدار قصد گفتگو و مشاوره دارد.

به محض رسيدن، خبر داد که در همايش سراسری شاعران غدير مقام دوم کشوری را کسب کرده است. مجموعه‌ای از تقديرنامه‌ها و حتی تقديرنامه‌ای که در سال 1385 به او داده بودم همراهش بود. يک يکِ تقديرنامه‌ها را نشانم می‌داد. گفتم: هادی اعتبار تو نزد من بسيار بيشتر از اين تقديرنامه‌ها است. اصرار داشت که تقديرنامه‌ی يادشده را پيدا کند و نشانم دهد. او از تعبير «شاعر اهل بيت (ع)» که در سرلوحه‌ی تقديرنامه‌اش نوشته بودم ابراز خرسندی می‌کرد و از اين نظر آن را بهترين و محبوب‌ترين تقديرنامه‌ای می‌دانست که دريافت کرده است.

با هادی فردوسی شاعر جوان خطّه‌ی فارس در نمايشگاه قرآن در سال 1385 آشنا شدم. زمانی که بخش دانشگاهی پانزدهمين نمايشگاه بين‌المللی قرآن کريم به مديريت دکتر رحيم قربانی او را برای حضور در نمايشگاه و شعرخوانی دعوت کرده بود. پس از آشنايی با وی از او خواستم به بخش پژوهش بيايد و معارف قرآن و عترت (ع) را به شعر درآورد. هدفم اين بود که مشاوره‌جويان پس از مشاوره لحظاتی با اين شاعر خوش قريحه همراه شوند و او مضامين مورد نظر آنان را برايشان به شعر تبديل کند. هادی در اين کار کاملاً موفق بود. شما يک حديث يا يک مضمون از معارف قرآنی يا سنت معصومان (ع) را به او يادآور می‌شدی و او لحظاتی بعد يک دوبيتی در باره‌ی آن می‌ساخت. اين قريحه و بداهه‌سرايی در باره‌ی معارف متعالی قرآن و اهل بيت جذابيت خاصّی داشت. از اين رو، او را شاعر اهل بيت (ع) ناميدم.

فردوسی روز‌ها برای بازديدکنندگان بخش پژوهش شعر می‌گفت و شب‌ها برای کارشناسان بخش پژوهش در مهمان‌سرای وزارت ارشاد. بازارش گرم بود. هادی اهل روستای کته‌گنبد از توابع سروستان فارس است. سرووضع بسيار ساده‌ای داشت. از علی عابدی که از همکاران اجرايی خوب ما بود خواستم برایش لباس‌هايی آراسته‌تر تهيه کند. عابدی هم فردوسی را به بازار برد و نونوالش کرد. به هر حال، از آن موقع با او آشنا شدم. اگرچه پس از نمايشگاه پانزدهم در ديگر نمايشگاه‌ها در کنار ما نبود، ولی هر از چندگاهی تماس می‌گرفت و تجديد عهد می‌کرد.

او ديشب برای مشاوره آمده بود و نزديک به 4 ساعت وقت را به خود اختصاص داد. از آنجا که مشاوره‌اش خصوصی بود نمی‌توانم چيزی در باره‌ی آن بگويم. اميدوارم همانگونه که شعرهايی پخته و لطيف می‌سرايد، تعامل و مناسباتش نيز در نهايت لطف و پختگی در کتيبه‌ی هستی ثبت شود.

به جای آن، يکی از شعرهای زيبای هادی فردوسی را در ذيل می‌آورم. وی اين شعر را با تقاضای رهبر معظم انقلاب در حضورشان قرائت کرده و به وسيله‌ی ايشان تحسين و تشويق شده است:

ما دور مداری از خطر می‌گردیم
تا صبح بدنبال سحر می‌گردیم
سوگند به لاله ها که همچون خورشید
زرد آمده ایم و سرخ برمی‌گردیم

***

 شهر آینه دار می شود با یک گل
پروانه تبار می شود با یک گل
گفتند نمی شود ولی می بینند
یکروز بهار می شود با یک گل

***

عهدیست که بسته‌ایم برمی‌خیزیم
با اینکه شکسته ایم برمی‌خیزیم
هروقت که نام عشق را می‌خوانند
هرجا که نشسته ایم برمی‌خیزیم

***

خون بسته سرم تمام گیسم سرخ است
می گریم و چشم‌های خیسم سرخ است
هرچند که سبز رفته‌ای نامت را
با هرقلمی که می‌نویسم سرخ است

***

از زخم شناسنامه دارند هنوز
در مسجد خون اقامه دارند هنوز
آنان همه از تبار باران بودند
رفتند ولی ادامه دارند هنوز

***

سرتاسر شهر با تو عطرآگین بود
لبخند تمام کوچه‌ها غمگین بود
آنروز که بردوش ترا می‌بردیم
تابوت سبک ولی غمت سنگین بود

***

یک ذر‌ّه از آفتاب باقی مانده است
در جام کمی شراب باقی مانده است
هر قطرة خون به قاصدک‌ها می‌گفت
گل رفته ولی گلاب باقی مانده است

***

پاییز حدیث کوچ برگی سرخ است
خندیدن گل زیر تگرگی سرخ است
بر لاله چرا کفن بپوشم، وقتی
زیبایی زندگی به مرگی سرخ است

***

بر قلب سراب زخم‌کاری زد آب
جاری شد و لبخند بهاری زد آب
در رویش تشنگی به پیشانی خاک
صد بوسه برای یادگاری زد آب

هادی فردوسی

VN:F [1.9.13_1145]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)