صبح مؤمنزاده را دیدم. محمدرضا مؤمنزاده. که در سالهای ۶۲ و ۶۳ (بیست و پنج سال پیش) منزل مجاور میدان نوِ خود را به شفاعت استاد صفائی به طور رایگان در اختیار من و تعدادی قرار داده بود. در طول آن مدت هیچ چیز که ما را ناراحت کند در او ندیدم. همواره راحت و بیمنّت و بسیار متواضع و مهربان بود.
او عصازنان ـ با عصای سفید ـ قصد ورود به درمانگاه مصلّای قم را داشت. همینکه او را دیدم گفتم: آقای مؤمنزاده اینجا چه میکنه؟ چرا عصای سفید؟ گفت: این صدای آشنا از کیست؟ گفتم: اول مصافحه و روبوسی. بعد خودم را معرفی میکنم. با او مصافحه کرده او را بوسیدم و گفتم: من بهمنی هستم، سعید؛ کسی که مدت نزدیک به دو سال او و تعدادی دیگر را در خانهات که مجاور میدان نو بود منزل داده بودی. برخی صحبتهای دیگر هم شد.
آنچه برایم بسیار قابل توجه و البته دلپذیر مینمود، حالت طمأنینه، رضایت و خوشنودی او بود. یک سال بود که به دلیل عارضة آب سیاه نابینا شده و هیچ حس بدی را از این پدیده منتقل نمیکرد. وقتی نامش را پرسیدم که با شمارههای تماسش وارد کنم، گفت: محمدرضا. گفتم: اسمت هم که رضا داره. پیام رو دریافت کرد و دعای طلب مقام رضا را با حلاوت و دلنشینی خاصی از خدای متعال زمزمه کرد، «اللهم اجعلنا عندک راضین مرضیین؛ خدایا ما را نزد خود راضی و مورد رضایت قرار ده» .
به قدری طمأنینه و رضایت او طبیعی و دلنشین بود که به حالش غبطه خوردم. احساس کردم که بسیار دوستش میدارم، احساس کردم که نیاز دارم به تماشاگه راز حالات و رفتارش فراخوانده و سیر تماشایش کنم. احساس کردم سراسر رشادت و زیبایست. زیبایی درونی و حتی ظاهری بعد از خداحافظی دوست نمیداشتم از تصویرش در ذهن و حالات و سکناتش در قوّة تخیل و تحلیلم فاصله بگیرم. دوست داشتم او را تصوّر کنم و به او بیندیشم که گویی با این سیر درونی، خود احساس رشد و شکوفایی میکردم. احساس میکردم کسی را دیدهام که به «رضای الهی» مرزوق و نائل شده است. این رزق کریم، بر او گرامی باد.
او عصازنان ـ با عصای سفید ـ قصد ورود به درمانگاه مصلّای قم را داشت. همینکه او را دیدم گفتم: آقای مؤمنزاده اینجا چه میکنه؟ چرا عصای سفید؟ گفت: این صدای آشنا از کیست؟ گفتم: اول مصافحه و روبوسی. بعد خودم را معرفی میکنم. با او مصافحه کرده او را بوسیدم و گفتم: من بهمنی هستم، سعید؛ کسی که مدت نزدیک به دو سال او و تعدادی دیگر را در خانهات که مجاور میدان نو بود منزل داده بودی. برخی صحبتهای دیگر هم شد.آنچه برایم بسیار قابل توجه و البته دلپذیر مینمود، حالت طمأنینه، رضایت و خوشنودی او بود. یک سال بود که به دلیل عارضة آب سیاه نابینا شده و هیچ حس بدی را از این پدیده منتقل نمیکرد. وقتی نامش را پرسیدم که با شمارههای تماسش وارد کنم، گفت: محمدرضا. گفتم: اسمت هم که رضا داره. پیام رو دریافت کرد و دعای طلب مقام رضا را با حلاوت و دلنشینی خاصی از خدای متعال زمزمه کرد، «اللهم اجعلنا عندک راضین مرضیین؛ خدایا ما را نزد خود راضی و مورد رضایت قرار ده» .
به قدری طمأنینه و رضایت او طبیعی و دلنشین بود که به حالش غبطه خوردم. احساس کردم که بسیار دوستش میدارم، احساس کردم که نیاز دارم به تماشاگه راز حالات و رفتارش فراخوانده و سیر تماشایش کنم. احساس کردم سراسر رشادت و زیبایست. زیبایی درونی و حتی ظاهری بعد از خداحافظی دوست نمیداشتم از تصویرش در ذهن و حالات و سکناتش در قوّة تخیل و تحلیلم فاصله بگیرم. دوست داشتم او را تصوّر کنم و به او بیندیشم که گویی با این سیر درونی، خود احساس رشد و شکوفایی میکردم. احساس میکردم کسی را دیدهام که به «رضای الهی» مرزوق و نائل شده است. این رزق کریم، بر او گرامی باد.
![]() |
سعید بهمنی


آخرین نظرات